
از کتابخانه مرکزی دست خالی، آمدم بیرون و مسیر روبروی دانشکده ادبیات را گرفتیم و آمدیم پایین. از مقابل مجسمه فردوسی رد شدیم و رسیدیم به دانشکده هنرهای زیبا. همین طور که در حال راه رفتن سر گردانده بودم و حیاط دانشکده را نگاه میکردم و از لابلای خاطرات سالهای دور خودم را بیرون میکشیدم، ناگهان، نگاهم خورد به بنر بزرگی که به یکی از دیواره های حیاط دانشکده آویزان شده بود. درجا خشکم زد و خیره شدم به تصویر بنر:زیر تصویر بزرگی از او نوشته بود «شهید حرم، مهندس....»او افعانی بود. از خانواده¬ای در سطح بالای ...
ادامه مطلب