هنر زندگی: آینگی

خرید بک لینک

چندی پیش داستانی را شنیدم از در مورد زندگی یک خواننده و استاد موسیقی که به دختران و زنان ثروتمند آموزش می داد و همه آن زنها عاشق او میشدند. او هم پس از عاشق شدن شان، اخراج شان میکرد و سپس با بی اعتنایی تمام از التماس آنها لذت میبرد. تا اینکه دختری عاشقش میشود و تصمیم میگیرد که او را از پا در آورد. راهی که انتخاب می کند وابسته کردن استاد است آن هم با رفتارهای عجیب و غریب. مثلا زنگ زدنهای مداوم و قطع کردن. بوق زدن با ماشین سر ساعتی خاص از پشت پنجره. حضور در تمام کنسرتهای استاد مغرور و سرفه کردن در وسط کنسرت و با چراغ قوه چهره خود را نشان دادن و.. این کارها را مدتی طولانی ادامه می دهد تا زمان کنسرت بزرگ و اصلی این استاد در تالار بزرگ شهر. استاد هم نه تنها با بی اعتنایی تمام از کنار رفتارهای این دختر رد میشود بلکه مدعی است به همه این حرکات عادت میکند و اصلا آنها را نه میشنود و نه میبیند. اما چند روز مانده به کنسرت بزرگ، دست استاد رو میشود. دخترک دیگر تمام کارهایش را قطع کرده و ناگهان صداها و رفتارهای او که جزء عادات استاد شده و استاد را به شکلی ناخودآگاه وابسته کرده ، خاموشی میگیرد و این امر به شکست خوردن استاد موسیقی می انجامد و منجر به ازدواج این دو میشود.

به این داستان اشاره کردم نه به خاطر صحبت کردن درباره موضوع عادت بلکه با لایه ای دیگری از آن کار دارم. اما برای بیان بهتر مساله مثال دیگری میزنم از تجربیات شخصی ام:

با یکی از دوستان خانوادگی که با هم رفت و آمد داریم و طبعا با هم زیاد شوخی میکنیم، مسافرت بودیم. همسرش در لابلای شوخی ها بارها و بارها از من عیب جویی کرد تا جایی که از پوسته شوخی و طنز در آمد و به جدیت کشید. صادقانه اگر بخواهم بگویم شوخی هایش واقعا از درون ناراحتم میکرد. نمیگویم نقد میکرد چون دیگر ساختارِ انتقادی منطقی را نداشت. فرافکنانه بود و عیب جویانه. ایراد گیری محض.

البته هر رابطه بلند مدتی بر لبه این پرتگاه است و دقت فراوانی می خواهد سلامت نگه داشتن روابط نزدیک انسانی.

بروم بر سر داستان؛ این دوست و خصوصا همسرش عیب جویی از این حقیر را ادامه دادند و قصد ترمز هم نداشتند. فضا و شخصیتم حکم میکرد که ظرفیت بالایی از خودم نشان دهم و از کوره در رفتن کودکانه ترین کاری بود که از دستم بر میآمد. اما در بسیاری از این مواقع، تحمل و صبر هم به نتیجه خوبی نمی انجامد. مثل همین جا که این دوستان به حقانیت عیب جویی هایشان یقین پیدا کرده بودند و دیگر آن را بساط خنده شان کرده بودند.

از طرفی اگر میخواستم وعظ کنم و در یک مکالمه منطقی، رفتار زشت شان را گوشزد کنم، نه تنها امکان عملی نمی یافت بلکه بیشتر اسباب خنده فراهم میشد و متهم میشدم به امُل بودن و بچه مثبت بازی و کم ظرفیتی و نهایتا هدفی که در پی آن بودم صورت نمی بست.

از طرف دیگر هم نمیتوانستم مثل مسیح مدعی شوم که «از کوزه همان تراود که در اوست» و در کل رویکرد مسیحانه یا بودایی جواب نمی داد آنگونه که آنها یکسره مسخره کنند و من لبخندی پدرانه بزنم و نیکی کنم تا آنها در مدتی طولانی به اشتباه شان پی ببرند ومن هم ادای قدیسان اخلاقی را درآورم. به چند دلیل:

اول اینکه رابطه من با آنها برابر بود. یعنی آنها من را استاد خودشان نمی دانستند که بخواهند از من چیزی بیاموزند.ضمن آنکه من هم در این رابطه ی دوستی برابر، قصد استاد شدن و مراد شدن نداشتم و ندارم. اینها دوستان من اند و قرار است با هم خوش بگذرانیم. همین و بس!

دوم اینکه به واسطه نزدیکی و اصطکاک بسیار بالا احتمال اینکه این شوخی ها، خش های پنهان و عمیقی بر وجودم بیاندازد و تاثیر منفی بر من بگذارند، بیشتر از تاثیر مثبتی است که من میتوانم بر آنها بگذارم. گاهی مرشدِ اخلاقی شدن، ابلهانه ترین کاری است که میتوان کرد. مثل اینکه بخواهی به قیمت زخمی شدن خودت، یک تکه خمیرِ بازی را قرمز کنی تا یک کودک، کمی از رنگش خوشش بیاید.

بنا بر این دلایل و دلایلی دیگر، تن به راهی دادم که البته برای خودم تا حدی ناخوشایند بود و رنج با خودش داشت. اما این وقت هاست که خاصیت آینگی را می فهمیم. تازه میتوانیم بفهمیم معنای «المومن مراه المومن» را.

ناگزیر آیینه شدم. یعنی با وجودی که دوست نداشتم در دام این بی اخلاقی بیافتم، اما به دلایلی که بخشی اش را در بالا گفتم، تن دادم. باید مثل خودشان عیب جو می شدم و زبان گزنده و آتشینم را ـ که اتفاقا از آن بی بهره نیستم ـ را به کار می بستم. و به کار بستم و زبان تلخم را گشودم. با طنزی تلخ، عیوبشان را بازمی نمودم و قهقه ای صوری هم به آن می آمیختم. این کار چند روزی به درازا کشید. یعنی چند روزی که با آنها روبرو میشدم مثل خودشان زبان گزنده را تیز میکردم، تا سوزندگی اش را حس کنند. بعد از چند روز همسر دوستم که تا چندی قبلش میگفت: «دوستت داریم ، ناراحت نشو! اگه متلک کلفت میاندازیم واسه خودته»! و خلاصه بار رسالتی اخلاقی را در تربیت من به دوش میکشید، حالا عقب نشسته بود و ناگهان گفت: «خوب متلک میندازی»!

اولین نشانه عقب نشینی را در این جمله دیدم. لبخندی بر لبم نشست اما جوابی ندادم. به هدفم نزدیک شده بودم. شدت گزندگی زبان را کاستم اما یکی دو روز دیگر ادامه دادم، تا جایی که جوابم را ندادند. مشخص بود تلخی عیب جویی را فهمیده بودند. اما باید می فهمیدند که من با هدف اینکار را کرده ام و اهل نیش زدن نیستم. باید می فهمیدند وگرنه به بی اخلاقی متهم میشدم و در باورشان عیبی دیگر به عیوبم اضافه میشد. کمی که ادامه دادم یکی شان تقریبا ناراحتی اش را بروز داد. ماجرا اینگونه بود که وقتی در یک باغ حشره ای مرا گزید، دوست عزیزم گفت: «از بس زبونت نیش داره این حشرات عذاب الهی اند که آمده اند نیشت بزنند. چرا به مردم نیش میزنی؟». خنده ام گرفت. بهترین فرصتی بود که باید مهر ختام را میکوباندم.

گفتم: «راست میگی، اما یادت باشد تا نیش نزنند نمیزنم.» چند باری هم با خنده تکرار کردم که پٰژواک این سخن ته نشین شود در وجودشان .. و تمام. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. دیگر حرفم را فهمیده بودند... دست از شوخی برداشتم و زبان گزنده را در نیام برگرداندم و به اخلاق آشتی جوی خودم برگشتم.

آینگی شاید از خصایصی باشد که فقط ما آدمیان می توانیم آگاهانه به آن متوسل شویم و شاید از قبیل همان اوصافی باشد که فرق ما و حیوانات است. کسی چه می داند؟ شاید!

آینگی از آن دست هنرهاست که بارها در زندگی آموخته ام و چشیده ام، تلخی و شیرینی اش را... و شما هم حتما تجربه اش کرده اید. اما چون طرف مقابلxadتان را خوب نمی شناسید و به زوایای وجودی اش درنیامده اید، باور نمی کنید که او با اندیشه و فکرشده این کارها را می کند. اما همه مثل هم نیستند.. من هم بسیاری اوقات از طرف دیگران با آینگی روبرو شده ام. تندی کرده ام و با تندی روبر و شده ام. بی اعتنایی کرده ام و دوستی با بی اعتنایی به من آموخته است که چه کار زشتی میکنم؛ مثل دخترک عاشق داستانی که در ابتدای متن گفتم. استادی که از بی اعتنایی به دلبستگی و و ابستگی دیگران لذت میبرد را، فقط باید وابسته کرد تا بچشد این رنج را.

این آینگی، ممکن است یک واکنش غریزی باشد؛ اما اگر بتوانیم آگاهانه به آن متوسل شویم از صورت غریزی خارجش کرده ایم. چیزی که اخلاقِ فضیلت گرا نیز بر آن تاکید دارد. تنها آگاهانه بودن است که این اقدام و عمل ظاهرا غیر اخلاقی را اخلاقی می کند. مثل شرابی که شمس از مولانا طلب کرد ودست آخر در دست او یا سرکه می شد یا عسل.

گاهی باید از یک دوست جدا شد، چرا که دوست خوبی نیست. اما همیشه راه خوبی نیست جدایی. گاهی دوست خوبی داریم اما باید بپذیریم که او هم مثل همه ایراداتی دارد که نمیتوانیم در یک گفتگوی منطقی به رویش بیاوریم. دوست خوب به این سادگی پیدا نمیشود که بخواهیم به این سادگی از کف بدهیمش. آینگی شاید رهیافت خوبی باشد در این وقتها. البته اگر با قواعدش آشنا باشیم و در پرتگاهش نیفتیم. آینه بودن مومن برای برادر مومن همیشه با گوشزد کردن عیوب او نیست که معنا می یابد.گاهی باید دیدزد کرد.گاهی باید بچشانیم تا بفهمد عیبش را. البته این منحصر به دوستی نیست. هر رابطه انسانی ممکن است نیازمند این هنر باشد. پدر بودن گاهی اقتضا می کند برای فرزندت آینه باشی، همسر بودن نیز و برادر یا خواهر بودن و....

دست آخر بگذارید بگویم که به کسی پیشنهاد نمیکنم این هنر را و فتوا نمی دهم که اینگونه عمل کنید. چرا که قواعد سختی دارد و دقت و پختگی بالایی می طلبد، اما باور دارم گاهی جز این چاره ای نیست.

ای بسا ظلمی که بینی در کسان
<خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
<از نفاق و ظلم و بد مستی تو
آن توی و آن زخم بر خود میزنی
<بر خود آن دم تار لعنت میتنی
در خود آن بد را نمیبینی عیان
<ورنه دشمن بودیی خود را به جان
چون به قعر خوی خود اندر رسی
<پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
میببیند خال بد بر روی عم
بد نه عم است آن تویی از خود مرم
مؤمنان آیینهٔ همدیگرند
<این خبر می از پیمبر آورند

قلم و آینه...

ما را در سایت قلم و آینه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 16:58

صفحه بندی