بدبختی: انتخاب یا سرنوشت؟

خرید بک لینک

اگر اشتباه نکنم روزگاری از دکتر اسلامی ندوشن میxadخواندم: «فردوسی در شاهنامه از آدمهای خیلی ضعیف و ظلم پذیر خوشش نمیxad آید..آنهایی که همه میxadتوانند توی سرشان بزنند..»

چند وقت است این جمله بدجور جلوی چشمم رژه میرود. سخت است انسان ها را قضاوت کنیم اما هستند افرادی که کلمهای نمیxadتوانم برایشان انتخاب کنم به جز بدبخت.

اما ماندxadهxad ام تحلیل ندوشن را پذیرا باشم یا نه! طبعا درست نیست این افراد را با دید تحقیر نگاه کنیم. اما اینکه در درونxadمان هم از ایشان خوشxadمان بیاید یا نه...انتخاب سختی است. در این متن میxadخواهم دو ماجرا را تعریف کنم و ببینم نظر شما چیست؟

چندی پیش مراجعی داشتم.. دختری بود که با خواهر و شوهر خواهرش آمده بودند درباره طلاق مشاوره بگیرند. میگفت دادخواست طلاق دادهام. پرسیدم به چه استنادی؟

گفت: کتکم میزند.. همش شک دارد.. بد دل است..

گفتم: پزشک قانونی رفتهای؟

ـ نه..

ـ شاهد داری؟

ـ نه.

خلاصه دیدم هیچ مدرکی ندارد که حرفش را اثبات کند.

گفتم: خانم! قاضی روزی چند مورد مثل شما میxadبیند و این حرفxadها را بارها میشنود. باید بتونی اثباتxadشان کنی. وگرنه به این راحتیxadها طلاق نمیدهند.

خلاصه بعد از اینکه ۲۰ دقیقه وقتم را گرفت..آرام آرام یخxadشان آب شد و فهمیدم خواهرش آثار کبودی را دیده است. شوهر خواهرش هم. آخرین لحظه یادش آمد که موجر خانهاش و زن او هم شاهد بودهاند. کلی شاهد دیگر هم دیده بودند.

گفتم: خوب اینها را بیاور دادگاه. این شهود بیایند باز احتمال طلاق وجود دارد. چرا همان اول که میxadپرسم نمیxadگویی.. آنxadچنان گردن کج کرده بودی که هیچ مدرکی نداری که دلم سوخت. خوب اینها خوب است دیگر.

گفت: فامیلxad نمیxadآیند شهادت بدهند چون با هم فامیلیم. گفتم بالاخره یکی دو نفر هم از این خیل اقوام هم بیایند بس است.

با حالتی مستاصل گردنش را کج کرد و مثل بچهxad ای بق کرده که با خودش قهر است سرش را بالا انداخت که یعنی نه.. نمیxadآیند. میxadگویند ما دخالت نمیxadکنیم.

گفتم: خوب همسایهxad ها و دوستانxadتان. دوباره خواهر گرام با همان حالت گردن کجانه و لبxadهای آویزان، سری بالا انداخت که ما دوستی نداریم. ما اینجا غریبیم. اهل این شهر نیستیم.

گفتم: مگر چند سال است اینجایید؟

ـ 10سال!!!!!!!!!!!!

گفتم: خانم! ده سال عمر است. همچین میxadگویید غریبیم انگار تازه از گرد راه رسیدهxadاید. خوب همسایهxad ها و همان مالک خانهxad تان چه؟

باز لبهایش را از پیش آویزانxadتر کرد که نه همسایهxad ها که بعید است. حالا با خانم مالک صحبت کنم شااااااید... وبعد سکوت کرد.

همسرش بیرون اتاق نشسته بود و داشت با بچهxad شان بازی میکرد.

درونم همه خشم بود. با عصبانیتی فروخورده و نخورده گفتم: خانم محترم! اگر دوستی ندارید، آشنا هم ندارید. فامیل هم پشتxadتان را خالی کرده است.. با هیچکسی هم دراین سالها ارتباط نداشتهxad اید که کمکxadتان کند .. میخواهید منِ وکیل اجی مجی کنم برایتان.

اگر نتوانستهxad اید در طول 10 سال برای خودتان یک دوست پیدا کنید از دست من کاری بر نمیxadآید..

جلوی خودم را گرفتم وگرنه بدم نمیxadآمد بگویم معلوم نیست با این وضعیت داماد را هم دیوانه کرده باشید که کفری میxadشود از دستتxadتان.

البته وقتی رفتند عذاب وجدان گرفتم. حرف ندوشن آمد جلوی چشمم ولی دلم راضی نشد. کاش قدری بیشتر درکxadشان میxadکردم. ولی واقعا سخت بود.

پنجره دوم:

پیرمرد کور و کر و شولی بود. چشمانش بسیار کم سو بود. باید دستش را میگرفتی و راه میبردی. از هر چند جملهای که با او میگفتی، یکی دو تا رو نمیشنید. کت و شلوار آویزانی میxadپوشید از طرحxadهای دهه چهل. عینکی دودی هم میxadزد که نصف صورتش را میxadگرفت.پیرمرد خنزر پنزریِ درب و داغونی بود که در دهه نود از دل تاریخ ، ظهور کرده بود.

یکی از دوستان معرفیاش کرده بود. من هم دیدم خیلی بیکس است، تصمیم گرفتم کمکش کنم و در یکی دوتا دادگاههایش بدون چشمداشت مالی شرکت کنم. وقتی زنش زنده بود همه پولهایش را داده بود به زنش. همه مدارک خانه و حساب بانک و.. را هم به نام زنش کرده بود. بالاخره آدمی این مواقع اعتماد میxadکند دیگر. مالش را میxadسپرد به طرف و با خودش فرض میxadگیرد که این طرف مال حرام و حلال میxadفهمد. نمیxadشود که به همه شک کرد. مخصوصا وقتی طرف زنت باشد. بچهxad ات باشد. آدم به جد و آبادش اعتماد میxadکند دیگر. خداییش هم زنش خیانتی نکرده بود. اما آدم کف دستش را که بو نکرده است. کی باور میxadکند زنش زودتر بمیرد و عرق کفنش خشک نشده، همه چارچنگولی سهمxad خواه همین حطام دنیا بشوند. حطام که میxadگویم واقعا حطامxad هااا.. فکر نکنید قطام. کلا 40/50 میلیون پول نقد و خانهxad ای کوچک در ته بنxadبستی در محله پایین شهر که نه پایان کارش را میxadدادند نه سند داشت. اما حالا که زن فوت شده بود، مادر زنِ پا بر لبِ گورش، آمده بود و سهم الارثِ خودش را از مهریه و خانه میخواست. هرچند پیرمرد میxadگفت همهxadاش به تحریک نوه و دخترش است. اما طرف دعوی ما این پیرزن بود که راه هم نمیxadتوانست برود. سواد که هیچ، اصلا بلد نبود فارسی حرف بزند. به همان زبان پیچیده روستایxadشان در دل جنگلxadهای صومعه سرا حرف میxadزد.

باور کنید پرونده عجیبی بود. آدمxadهای این پرونده در هالهxad ای از مه از دل تاریخ در میxadآمدند.

حالا پیرمرد بر لبه تاریخ ایستاده بود. هرچه زحمت کشیده بود و شندرغازی که جمع کرده بود حالا داشت سرازیر میxadشد در زمین همسایه. میxadترسید آخر عمری خیابان خواب شود.

به من میگفت: « به خدا مهریه زنم را سال70/71 دادهام. مدرکش را هم داشتم. قبل از چهلم زنم ریختند داخل خانه و مرا زدند و تمام مدارکم را بردند. حتی شناسنامه و مدارک شناساییام را».

تصورش را بکنید. چشم و چار که نداشت. با همین اندام تکیده و صورت کشیده که روی زمین لق میxadخورد و راه میxadرفت، کتک خورده خدایی بود، حالا کتک هم میxadخورد چه تراژدیxadای میxadشد. قولنامه خانهاش را هم برده بودند و امضای درب و داغون پیرمرد را جعل کرده بودند که بگویند خانه را سالxadها قبل، به نام زنش انتقال داده است. همه پولهای موجود در بانک که در حساب زن بود را هم توقیف کرده بودند.

پیرمرد حالا پول تاکسیاش را هم نداشت. در دادگاه اثبات مالکیت خانه، شرکت کردم و امضای پشت قولنامه را مورد انکار قرار دادم و قرار ارجاع به کارشناسی صادر شد. کارشناس اولیه، آدم خوبی بود.

دورادور شناخت داشت. یک روز زنگ زد و گفت: «این پیرمرد موکلت است؟

ـ بله مهندس!

ـ این میگوید: نمیبیند؛ ولی من کارم این است. امضا ربطی به دیدن ندارد. میخواهد امضایش را پیش من عوض کند.»

گفتم: نه مهندس! استرس دارد و به او قبولاندم جلسه دیگری بگذارد تا سر صبر از پیرمرد امضا بگیرد و باصطلاح استکتاب کند.

با موکل هم حرف زدم. آمد امضا کرد و به هر ضرب و زوری بود، نظریه کارشناسی یک نفره به نفع ما صادر شد.

اما با اعتراض طرف مقابل و در مرحله ارجاع به هیات 3 نفره کارشناسان، شد علیه پیرمرد. اساسا امضای مشخصی که نداشت. مدارکش را هم که برده بودند. هیچ چک و سندی هم نداشت که بشود امضائات سابقxadاش را اصل قرار داد. نمیxadدانم کجا زندگی کرده بود. انگار واقعا در این دنیا نبوده. کارشناسxad ها که تماس گرفته بودند، رفته بود خط خطی کرده بود. به او گفته بودند مثل این امضا کن. مثل آن یکی امضا کن و خلاصه خراب کرده بود. پولش را هم نداشت تا هزینه هیات 5 نفره کارشناسی را پرداخت کند. به این شکل خانهxad اش را که سالxadها در دل تاریخ با زنش در آن زندگی کرده بودند، از چنگش درآوردند و با کلی منت، پا به پای مادر زنِ اساطیریxadاش، شد ارثxad خور زنِ مرحوم.

اما از این بدتر دادگاه مهریهاش بود. مدرکش را دزدیده بودند. مدرکی که نشان میداد 25 سال پیش مهریه زنش را پرداخت کرده است. 000/000/3 تومان. اما میxadگفت شاهد دارم: مادر، پدر.

هر چند استناد به شهادت شهود در مقابل سند رسمیِ ازدواج، مورد ایراد وکیل طرف مقابل قرار گرفت، اما با استناد به نظر شورای نگهبان و... قاضی را راضی کردم که قرار استماع شهادت شهود صادر کند. وقتی گذاشت اما از بدشانسی و بدبختیِ پیرمرد، روز استماع شهادت، قاضی دادگاه مریض بود و پرونده رفت زیر دست دادرس.

مادر پیرمرد که فقط باید سن و سالش را حدس میxadزدی، آمد و شهادت داد و حرفهای پیرمرد و نوشتههای مرا تایید کرد:

«سال 70 مبلغ 3 م پرداخت کردیم تا زنش رضایت بدهد، پسرم از زندان بیاید بیرون»

ـ کجا پرداخت کردید ؟

ـ در دادگستری. اینها که بلدند و عریضه میxadنوشتند، متنی برایمان تنظیم کردند و امضا کردیم. اتفاقا برگهاش چند ماهی هم دست خودم بود. بعدا پسرم از من گرفت. همهاش را پول نقد دادیم.»

ـ چرا زندان؟

ـ آن وقتxadها با هم اختلاف داشتند. زنش نمیxadدانم رفته بود سر چی شکایت کرده بود که پسرم دو روز هم بازداشت شد. اما با دادن مهریه راضی شد. بعد هم کلا با هم خوب شدند».

نوبت پدر رسید.

پدر پیرش آهسته آهسته از داخل سالن، آمد داخل اتاق و خیلی ساده و بانمک، بیxadمقدمه دست گذاشت روی قرآن و گفت: «هر چه زنم گفت، من هم همون رو میگم حاج آقا»

مانده بودم بخندم یا گریه کنم. قاضی گفت مگر میxadدانی زنت چه گفته؟

بگذریم... خلاصه با هر ترفندی بود شهادت داد.

قاضی کمی تردید داشت. گفت: آقای وکیل! یک شاهد دیگر هم بیاورید.

به پیرمرد گفتم.

گفت برادرم هست.

دو هفته بعد برادرش از شهرستان آمد. داغونتر از خودش بود. کلا خانواده درب و داغونی بودند. برادرش مشخصا معتاد بود و بدنش سوخته بود. قیافه وحشتناکی داشت. میگفت: دارو مصرف میکنم تا دردم کم شود. با عصا هم راه میرفت. یکی از پاهایش کوتاهتر از آن یکی بود. لنگان لنگان دنبالم راه افتاد. رفتیم پیش دادرس. قاضی، قسمش داد. قسم خورد و یک کلام گفت و کار را خراب کرد. «پول را در پاسگاه دادیم نه دادگستری.» البته بعد از 25 سال طبیعی بود ولی به هر حال ذهن قاضی را به هم ریخت.

یک ماهی طول کشید. تلاش کردم سابقه پروندهاش را در بیاورم؛ اما برای 25 سال پیش بود و چیز دندانگیری گیرمان نیامد.

خلاصه حکم علیه پیرمرد صادر شد. برایش اعتراض نوشتم و هزینهاش را هم از جیب دادم. برایم جالب بود که با ارسال لایحه اعتراضی، دادگاه تجدید نظر، وقت تعیین کرد؛ برخلاف تصورم که گمان میxadکردم حتما رای را تایید میکند.

خسته شده بودم. پیرمرد به حرفم گوش نمیxadداد. دوستش هم ولش کرده بود. قرار بود بروند دنبال شکایت کیفری سرقت و جعل و... ولی هیچ کدامش را انجام نداده بود. نمیxadخواستم ادامه دهم. تا همین جا هم 6 ماه کمکش کرده بودم، ولی دلم نیامد. روز دادگاه تجدیدنظر، تمبر وکالت را باطل کردم و رفتم داخل دادگاه.

قاضی را میشناختم. شیخ تندی بود. اساسا نمیگذاشت وکیل حرف بزند. میگفت «هر وقت نوبتت شد بنویس! ولی بگذار دقیق از موکلت بپرسم.»

چشمxadتان روز بد نبیند. قرار دیگری هم داشتم دادسرای منطقه هفت. اما این دادگاه که در این مدت این قدر برایش زحمت کشیده بودم، طوری گذشت که کلا از همه کارهایم افتادم.

میپرسید چرا؟

پیرمرد دیوانهام کرد. یا به عبارت بهتر کلا دیوانه شده بود. چرت و پرت میگفت. همیشه قبل از دادگاهxad هایش دوشی میxadگرفت و شانهxadای به سرش میxadزد. اما آن روز همان طور خنزر پنزری آمد. ریشxadهای تیزش که از مرز تهxadریش گذشته بود، رسما و آفیشال به اعصابم فرو میxadرفتند. کت و شلوار اساطیریxadاش هم که مثل همیشه..نه بدتر از همیشه به تنش زار میxadزد.

ـ قاضی پرسید: چقدر مهریهاش را دادی؟

پیرمرد: سه میلیون و نیم!!!

صدای درون من: چی؟! تا آن روز حرف از 3 میلیون بود!!! 500 هزار تومان هم در سال 70 مبلغ کمی نیست که بشود گفت مهم نیست.

قاضی: چرا مهریهاش را دادی؟

پیرمرد: دوستش داشتم. دوست داشتم مهریهاش را بدهم.

صدای درون من: تا امروز خودمان را پاره کردیم و بارها گفتیم چون بازداشت بودی و میخواستی از زندان بیایی بیرون، و زنت هم شرط مهریه گذاشته بوده، مهرش را دادهxadای! مادر و پدرت هم همین را گفتند. حالا میxadگویی دوستش داشتم؟!!

هر سوالی و جوابی که تمام میxadشد صداها شروع میxadکردند در ذهنم وول میxadخوردند و میxadخواستند از دهانم پرتاب شوند بیرون. آن هم با نعره. اما میxadدانستم اخلاق قاضی طوری است که کار را خراب میxadکند. حتی یکبار هم آمدم به پیرمرد یادآوری کنم که قاضی نگذاشت حرف بزنم.

گفتم: آخه حاج آقا زنش را دوست داشته ولی بازداشت هم بوده. بالاخره میخواسته دل همسرش را به دست بیاورد، مهرش را داده است.

گفت: هر وقت گفتم مطالبت را بنویس. الان میxadخواهم ببینم موکلت چه میxadگوید.

بعد رو کرد به پیرمرد و پرسید: کجا پول را دادی؟ چطوری دادی؟

ـ دادگستری. ریختم به حسابش!!! دفترچه داشت، همهاش را ریختم به حسابش!!!

صدااا: واااااااای!!!!! اصلا دیوانه شدهxadایی پیرمرد! مثل کسی که با خودش و همه دنیا لج کرده باشد.

تا امروز چهار نفر گفتهxad اند پول نقد دادیم. حساب؟؟!! دفترچه!!؟؟ اینها چیست که میگویی!؟؟

هر سوالی که پرسیده میxadشد انگار با پتک میکوبیدند تویِ سر من. صدای پیرمرد در وقت جواب دادن هم مثل صدای خنده ملیجکی بود که وقتی من را شکنجه میxadدادند، دور اتاق مغزم راه میxadرفت و قهقه و ریز ریز میxadخندید.

سوال بعدی: چرا سه میلیون و نیم دادی؟

ـ رفتیم پیش دست اندرکاران مهریه! حساب کردند 500/3 م. ماهم ریختیم به حسابش!!!!

ـ کلا داشت چشمانم از حدقه بیرون میزد.

تمام خیابانxadها پر از آدم بود. صدای بلند شعار مردم گوش فلک را کر کرده بود. مرگ بر مصدق، مرگ بر مصدق. اینها کیxad اند؟؟ مگر همینxad ها نبودند که پیش پای شما، همین خیابان را بالا میxadرفتند و درود بر دکتر مصدقxadشان شهر را پر کرده بود. هنوز به انتهای خیابان نرسیدهxad اند اینها. چرا یادشان رفت؟ پیرمرد خنزر پنزری را در بین جمعیت دیدم. چی شده؟ دارید کجا میxadروید.. دارید به کی مرگ میxadفرستید.. اصلا میxadدانید مصدق کیست؟؟ پیرمرد فقط نگاهم کرد.. چشمانش را ریز کرد، بلکه بتواند با تنگ کردن چشمانش من را ببیند. اما هر چه صبر کردم تغییری در چهرهxadاش ندیدم. آخرین نگاهش را انداخت و همان طور لق لق راه افتاد: گریه میxadکرد و مرگ بر مصدق را زمزمه میxadکرد و..

آیت الله با تحکم پرسید: کجا پول را واریز کردی؟

با صدای آیت الله به خودم آمدم.. آفتابِ داغ داشت از پشت پنجره، گردنم را میxadسوزاند..

ـ پیرمرد مِن مِنی کرد و نگاهی به من انداخت و چشمانش را تنگ کرد و گفت: موسسه قرض الحسنه مهر!!!!!!

ـ یا جدا.... اساسا سال 70 ، موسسه مهر ....؟!

قاضی: کجا بود؟

ـ شعبهای داشت داخل دادگاه. همان جا بود.

سال 70 شعبه موسسه مهر!! آن هم داخل دادگاه!!!!!!!!!!!

پیریِ خرِف، مخش قفل کرده بود و مثل آدمهای جنی، یکریز یاوه و لاطائل میبافت. هر چه میxadگفت چرند بود. اصلا طبیعی نبود. مثل آدمی که طلسم شده باشد. من هم هیچ کاری نمیتوانستم بکنم.

تنگه خرد نکردم. گفتم: آقای محترم! چرا خذعبل میبافی؟ چی میxadگی؟ دست اندرکاران محاسبه مهریه کیxadان؟؟!! تو حالت خوبه؟؟

قاضی هم خندهxadاش گرفته بود.

اما پیرمرد با یک حال نزار گریه میxadکرد و هی میxadخواست حرفهایش را پس بگیرد و درستxadشان کند.

ـ جایتان خالی! خلاصه هر چه خواب دیده بود برای قاضی تعریف کرد. باور کنید اگر با کسی چند روز تمرین کنید و پولش بدهید که برخلاف سخنان قبلیاش حرف بزند؛ به شما یقین میدهم نمیتواند تا این حد متناقض سخن بگوید. یعنی مثل یکی از رییس جمهورهای سرزمین عزیزمان یک جا را هم نگذاشته بود که خراب کاری نکرده باشد.

قاضی پرسید: شهودت؟

گفت: فقط پدر ومادرم.

قاضی گفت: پس چرا برادرت آمده شهادت داده؟

به من نگاهی کرد و قتی دید با استیصال نگاهش میxadکنم گفت:اون مریض است. ولش کنید..

ـ قاضی گفت آقای وکیل حرفی ندارید؟

از درون داشتم میجوشیدم. گفتم: حاج آقا ایشان حالش خوب نیست. اصلا دارد پرت میگوید. فقط میتوانم بگویم خدا به دادش برسد. همین! بعد هم مطالب حقوقیم را با کمال اعصاب خردی نوشتم و از شعبه آمدم بیرون و برای چند لحظه کوتاه، جمله اسلامی ندوشن و تحلیلش از فردوسی از ذهنم گذشت. و کلی سوال روبروی ذهنم رژه رفتند. از در دفتر دادگاه که پا گذاشتم در سالن مجتمع قضایی، پدر و مادرش را دیدم که جلوی درنشسته بودند. دستی برایشان تکان دادم و بی انکه حرفی بزنم و بگذارم بلند شوند تا حرفی بزنند از دادگاه فرار کردم.

قلم و آینه...

ما را در سایت قلم و آینه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 9:34

صفحه بندی