این هم از آن دادگاهxadهای خانوادهxadای بود که به دلیل مسافرتِ همکارم مجبور شدم در آن شرکت کنم. بنابراین دختر را اصلا ندیده بودم. اما میxadدیدم که هر شب پسر با مادر و پدرش می آیند دفتر و یک راست سرریز میشوند در دفتر همکارم. قاضی، روحانی ریش و عمامه سفیدی بود که چندین بار گذرم به او افتاده بود. آرام و آهسته. البته خوبی اش این بود که می شد در دادگاهش صحبت کرد؛ برخلاف خیلی از قصات بزرگوار که وقتی وکیل در دفاع از موکلش صحبت میکند انگار کف ابلیس دهان باز کرده.
با سلام وارد شدم و از پشت صندلی دختر و جلوی پای زنی کامل ـ با حدود 60سال سن ـ رد شدم و روی صندلی جا خوش کردم. قاضی مقدمات را انجام داد و پس از نوشتن سربرگِ صورتجلسه رو به دختر گفت:
بفرمایید خانم!
دختر مثل توپِ جنگیِ منتظرِ چخماق، شروع کرد به صحبت و اتاق را بمباران کرد:
«میخواست سراغ من نیاید. از اول دیده بود من چه جور زندگی کردم..چجور پوشیدم. چیحور خوردم. خوب تو که نداشتی، برا چی اومدی زن گرفتی!! بعدشم زن میخواستی برا چی اومدی سراغ من!! حالا عیب نداره، اومده تمکین داده. باشه من هم حاضرم. خونه آماده کنه، من هم میرم سر خونه. رای مهریه هم به نفعم صادر شده. میرم تو خونه بی چک و چونه. جهاز هم نمیارم. جهازیه که وظیفه زن نیست. وظیفه مرده که بیاره. خونه در شان من بگیره. جهازم بچینه!
دارم میگم: در شان من. خودش می دونه چی میگم. وکیلش بهش بگه حاجاقا!
من تو هر خونه ای نمیرم. جهازشم مارک.! میرم تو خونه، دست به سیاه و سفید هم نمی زنم. من وظیفه ندارم برا آقا بشور و بساب کنم. مهریه ام رو هم میگیرم. چی بهتر از این. کی زندگی بهتر از این می خواد؟؟ من با این پوست برا آقا بشور بساب کنم!؟ عمرا!! کلفت میاره رخت و ظرفاشو میذاره تو ماشین؛ خشک میکنه و میره.»
همان طور که چشمانم در چشمان خیره و گشاده قاضی، مات مانده بود؛ میان خنده و پوزخند، با شنیدن واژه «پوست» ناخودآگاه سرم گشت سمت دستش که از زیر چادر بیرون بود و همگام با بمبxadهایی که از دهان دختر خارج میxadشد، دستور آتش میدادند. دستی با انگشتانی کوتاه و پوستی چروکیده. از سر تعجب از همان نیمرخ دختر را برانداز کردم. مشخصا قد کوتاهی داشت و پایش به زمین نمیرسید. کتونی معمولی به پا داشت و کوتاهی پا و قامتش در همان حالِ نشسته نیز در چشم میزد. توهین نمیکنم. واقعا حس یک نوع بیماری میداد. مثل آدم های قد کوتوله ای که دست و پاهاشان تا اندازه ای رشد کرده و در یک جا مانده است.
به خودم جسارت بیشتری دادم تا ببینم این زن زیبای سال( miss world )چه چهره ای دارد. البته او همچنان صحبت میکرد و سخنانش دوره میشد. عینکی تقریبا ته استکانی با صورتی کاملا معمولی. رژ قرمز کشیده بر لبها و با مقنعه حلقه صورت را پوشانده.
سر که برگرداندم به سمت قاضی، وسط حرف دختر پرید و گفت: خانم وایسا! من میخواهم بنویسم. آرام بگو مشکل تان چیست؟ اینها که میگویی خیلیهایش ربطی به این دادگاه ندارد.
دختر: «همه اش میگوید ندارم. برویم مسافرت، ندارم. هدیه برای دوستم بخریم، ندارم. امشب بریم فست فود، ندارم. خوب نداشتی زن نمیگرفتی. تو که دیدی من همه لباسهایم برند و مارک است. یکسره با دوستانم به رستوران های آنچنانی هستم. خوب فکراتو میکردی بعد میومدی خواستگاری.»
باز نگاهی به لباسهایش انداختم. از مارک و برند چیزی سر در نمیاورم، اما باور کنید نشانی از برند نبود. نه برقی نه زرقی. نه رنگی و نه آویز قشنگی. کاملا معمولی بود. به خودم گفتم شاید من نمی فهمم. یک عمر سرم در کتاب بوده و دفتر. مرا چه به برند.
و با دستی در زیر چانه سراپا گوش شدم ادامه نطق سیندرلای داستان را بشنوم:
«همه اش میگه من کارگرم و 900تومن حقوق میگیرم. چرا دروغ میگی!! من خودم بخش اداری شرکت...هستم. حقوق همه کارمندها را من میریزم حسابشان. الان پایه حقوق اداره کار 900 است. حداقل 1میلیون 1.100 میگیره. بعد میگه ندارم.!!!
بعد ناگهان بغض کرد و اشکش جاری شد روی گونه هایش، با همان پوست افتاب ندیده!! در میان گریه گفت: حاجاقا! با موتور میاد دنبالم. آبروی منو جلوی دوستام برده. میگم یک ماشین بخر، میگه ندارم. میخواد پراید دست دوم بگیره. میگم من پراید سوار نمیشم. لااقل یک تیبا ثبت نام کن. میگه ندارم. خوب نداری زن نگیر.. چرا آبروی دختر مردم رو میبری!!! چرا اومدی منو گرفتی!! تو که دیده بودی من چجور زندگی کردم. تو که دیده بودی من چجور میرفتم. چجور میومدم.
میگم: محمد آقا! عصرهام برو سرکار.. مرد که نباید نصف روز کار کنه.
میگه: کار نیست.
شما باور میکنید حاجاقا کار نباشه؟؟!! برا مردی که بخواد کار کنه میشه کار نباشه.؟؟!!! یکسال همش صبر کردم. چقد صبر کنم!! دیگه به اینجام رسیده. دیگه تاب ندارم. حالا تمکین میخوای!؟ باشه! میام تو خونه.. دست به هیچی هم نمیزنم. مهریه ام رو هم میگیرم.
باور کنید تمام اینها را با هق هق میگفت و دوره میکرد. قاضی با کارآموزی که کنارش نشسته بود، مات بودند. پیرزن که پشت دختر نشسته بود هم یکریز اشک میریخت و صدای گریه اش داشت بلندی میگرفت.
قاضی از کوره در رفت و رو به پیرزن گفت: خانم اگر میخوای اینجا آبغوره بگیری برو بیرون. بگذار کارمونو بکنیم.
ـ حاجاقا ایشون مادر من اند. و با گریه اضافه کرد: من یک دختر تنهام. درسته مادر و پدرم از هم طلاق گرفتند و تو خواستگاریم نبودند، اما چیزی تو زندگی کم نداشتم.
تازه فهمیدم مادر و پدرش طلاق گرفته اند و آواره بوده میان خانه اقوام، تمام زندگیش را. حتی در مراسم خواستگاریش هم به خودشان زحمت نداده بودند.
ادامه داد: محمد هم خودش خوب میدونه. دیده چجور رفتم چجور اومدم. چجور پوشیدم و چجور خوردم. نداشتی زن نمیگرفتی.
داشت نوار را از اول میگداشت که قاضی، با صدای بلند حکم توقف را صادر کرد:
بسه خانم! فهمیدم بس کنید! بگذارید بنویسم.
چند دقیقه ای نوشت و بعد صورتجلسه را داد به من تا دفاعیات را بنویسم.
حس عجیبی داشتم . حسی میان بغض و خنده. خنده از این همه صحنه طنز و فکاهی که میدیدم. دختری نازیبا و از سطح پایین اجتماعی و مالی، آن چنان سخن میگفت، که اگر از نزدیک نمی دیدی اش گمان میکردی با انجلینا جولی طرف شده ای.
اما بعض هم گلوی قلمم را گرفته بود. چه میتوانستم بنویسم. این دختر بیمار بود. با سالها سرخوردگی و با کرور کرور آرزو و توهم، شوهر کرده بود که راه بیفتد و همه جا پزش را بدهد. اما طبیعتا شاهزاده ای با اسب سفید، سراغ او نیامده بود. پسری بود با قیافه ای معمولی و با تنبلی چشم. آرام و سر به زیر که کارگر یک کارخانه بود و آمده بود زن بگیرد که از سنت پیامبر رونگردانده باشد.
بچه خوبی بود و میخواست زندگی کند. اگر زندگی میکردند با حقوق کارمندی خودش و خانم، چه بسا میتوانستد آرام آرام زندگی نقلی خوبی برای خودشان سر و شکل دهند. اما با این وضع نشدنی بود.
بکسال هم نشده بود که عقد کرده بودند. 6ماه هم که در دادگاهها سرگردان بودند. در 6ماه اول هم که چندین بار مشاوره رفته بودند.. مشخص بود این زندگی به ترکستان میرسد.
مثل همیشه لحظه هایی اینگونه گذشت و آخر سر یادم آمد در این جا یک وکیلم، نه یک شاعرِ در آروزی آرمانشهر.
چاره ای نداشتم. با این گریه ها نگران بودم روی تصمیم قاضی هم تاثیر بگذارد. ضمن آنکه از این قاضی رفتارهای احساسی هم دیده بودم. با وجودی که از دل بر نمیخواست قلمم را به کار بستم و دفاعیاتم را نوشتم. خواستم تحویل دهم، قاضی گفتک بخونید جناب وکیل!
اما نمیخواستم بخوانم. اگر میخواندم حساسیت ایجاد میشد و دختر از کوره در میرفت.
قاضی مکثم را که دید گفت: بخوانید جناب وکیل! بالاخره ایشون باید بدونه چه دفاعی دارید.
تصمیم گرفتم اشاره وار بگویم و از روی متن نخوانم. ادله حقوقی و قانونی را آوردم و آدرس خانه را اعلام کردم و بعد اضافه کردم: «حاجاقا! خانم محترم آنجنان داد سخن دادند که من فکر کردم با زن زیبای سال طرفم. باور کنید این همه تبختر و تکبر را در میان دخترانِ موکلینِ ثروتمندم ـ که زندگیشان در لندن و نیویورک میگذرد ـ ندیده ام. اما تشکر میکنم که صادقانه گفتند قصد زندگی ندارند و اگر هم میخواهند سر زندگی بروند به قصد مهریه و آزار دادن مرد است. حالا بین 900 هزار و یک میلیون چقدر فرق است که مردشان را ثروتمند تصور کرده اند و با 100 هزارتومان حقوق بیشتر چگونه میتوانسته ماشین آنچنانی برای خانم بگیرد که نگرفته؟؟!!
دختر چندباری وسط حرفهایم پرید. قاضی گفت: آقای وکیل آشتی شان دهید.
گفتم: حاجاقا این پرونده بنده نیست. همکارم هم در رودربایستی اقوامش مانده بود. اما امروز یادم امد که این خانم یک بار به دفتر آمدند و آخر سر هم با جیغ و داد از دفتر رفتند بیرون. با صدای بلند که همه دفتر می شنیدند به همکارم میگفت: «تمام مهریه ام را بدهد طلاقش میدهم.»
توجه کنید: ایشون میگفتند موکل ما را طلاق میدهند. این همه توهم نوبر است.
تا این حرف را زدم از خودم ناراحت شدم و از عذاب وجدان دیگر ادامه ندادم. زیر صورت جلسه را امضا کردم و از شعبه آمدم بیرون.
دهانم تلخ بود. انگار هندوانه ابوجهل خورده باشم و سیاه دانه در دهانم شکانده باشند. تمام مسیر به کوچکی انسان فکر میکردم. شاید شکل اگزجره و اغراق شده اش را آن روز دیده بودم، اما خیلی هامان همین گونه ایم. متوهم! با هیچ، باد به غبغب می اندازیم و کوس انا الحق میزنیم. اما در کنار این تلخیِ اگزیستانس، از اینکه چرا مجبور شده بودم بعضی حرفها را در دادگاه بزنم تلختر شده بودم. حق میدادم به خودم. وظیفه حرفه ای یک وکیل دفاع از حقوق قانونی موکل است. اما از اینکه مجبور شده بودم این دختر را بیازارم عصبی بودم. با خودم حرف میزدم و در درونم آشوب بود. به زمین و زمان فحش میدادم. به مادر و پدری که از سر حماقت و برای هوسشان کودک معصومی را به این جهان دعوت می کنند و ابلهانه او را میان دست پای خواب رفته مردم رها میکنند و میروند.
این دختر و پسر از هم جدا شدند، هرچند خاطرات تلخی که از هم دارند از ایشان جدا نخواهد شد، اما جای شکرش باقی است که در این وسط کسی را به این دنیا اضافه نکردند تا چرخه عقده های فروبسته به چرخیدنش ادامه دهد.
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137