از دادگاه برگشتم و ماشینم را در پارکینگ گذاشتم و کت و کیف به دست، به سمت آسان سُر راه افتادم. سرظهرِ پنچ شنبه بود و ساعات اوج مصرف برق. خانم محترم و محجبی منتظر آسانسر بود، که حدس میزنم از لحاظ سنی، هم سن مادرم بود(شاید کمی کمتر). تا نزدیک شدم و دید که کلید آن یکی آسانسر را نمیزنم ، خودش دست به کار شد و کلید آن یکی را فشرد. دست از زبان کشیدم و گفتم: خانم محترم! اسراف است! مرا که میشناسید، من هم که در این چند ثانیه ـ خدای ناکرده ـ به شما آزاری نمیرسانم!!! حس کردم با سخنم کمی سختش شد و تاب نیاورد. درِ آسانسر که باز شد، با وجود سن و پایی که شاید با درد غریبه نبود، پیاده زد به پلهxad ها و از پله بالا رفت!!! حسی عجیب گریبانگیرم شد. عصبانیتی تلخ که باعث شد قلمی کنم این سیاهه را.
اگر یادتان باشد چندی پیش در رسانه ملی و فضای مجازی، فیلم کوتاهی منتشر شد که در آن، زن و مردی را نشان میداد که منتظر آسانxadسُر بودند و با باز شدن در آسانxadسر، زن از سوار شدن خودداری کرد، که خدای ناکرده با مرد غریبه در زیر یک سقف نرود و در آن ۳۰ ثانیه به گناه آلوده نشود. صحنه بعد هم زندگی شاد و زیبای این زن نشان داده می شد با همسر بسیار زیبا و معنوی اش که با بچه شان بازی میکردند و گل میگفتند و شکرشکر میخندیدند. آن روزها خیلی داستان درآمد و حرفها زدند.
این چندمین بار بود که این فیلم در ساختمان محل سکونتم تکرار شده بود. ساختمانی نه چندان بزرگ که چند خانوار مشخص در آن ساکن اند و غالبا همه همدیگر را می شناسند. در نقطه ای نسبتا بالای شهر که همه اهالی، از حداقل های فرهنگی و اخلاقی برخوردارند. از قضا با دو آسانسر. در این تابستانی که بحبوحه کمبود برق، دامن دولت را هم گرفت و در این گرمای عالم سوز، کاری کرد که از مردم بخواهد تا همکاری کنند و برق کمتری مصرف شود، چندباری دیدم تا مردی به آسانسر نزدیک میشد، خانم های مذهبی و محترم، آن یکی آسان سر را می زنند. یا اگر مردی سوار آسانسُر بود، سوار نمی شدند.
میدانید! از کودکی روایت ناقصی را در گوش هامان می خواندند که زن و مرد اگر زیر یک سقف قرار بگیرند چنین و چنان میشود و شیطان فلان و بهمان میکند و از این دست حرفها. شخصا با چنین روایت و حدیثی در منبعی معتبر روبرو نشده ام. آنچه دیده ام منع از خلوت کردن با زن یا مرد نامحرم است و هر صاحب خردی می داند که خلوت کردن با زن نامحرم با هم ـ آسانسُر شدن خیلی متفاوت است!! روایات را که میخوانید تازه میفهمید در ادامه روایت آنچه مطرح است یک تصویر در بنیاد خود دارد. آن هم ارتباط کلامی شهوت جویانه و لمس فیزیکی و....
اگر فردی مذهبی یا محتاط در یک هتل یا مثلا در یک مجتمع بزرگ درَندَشت که هیچ کس کسی را نمی شناسد و به قول معروف، خر تو خر است، احتیاط کند، باز جای تامل است. اما در یک ساختمان چند واحده که غالبا افراد همدیگر را می شناسند، آن هم در بالای شهر، آن هم با همسایگانی که از حداقل های فرهنگی و اخلاقی بهره مندند، باور کنید این کار نه مبنای شرعی دارد نه اخلاقی؛ چه بسا غیراخلاقی باشد.
این نوع فرهنگxad سازیِ بدون مبنای عقلانی و حتی دینی، تنها ظرفیت مومنین را میxadکاهد بی آنکه با سیره رسول در برخورد با زنان و با فرهنگ قرآنی همخوانی داشته باشد. برای مثال به این روایت توجه کنید:
«..بعضاً پیش می آمد رسول ، در حالی که سوار بر مَرکب، همراهِ یارانش در حرکت بود. در این حال چنان چه با بانوی آشنایی در بیرون از شهر روبرو می شد؛ حضرت از درِ نوع دوستی و خویشاوندی به آن بانو پیشنهاد می کرد که بر تَرک وی! سوار شود تا او را به خانه اش برساند: «حدیث اسماء بنت ابی بکر ، قالت: ... فجئت یوماً و النوی علی رأسی، فلقیت رسول الله(ص) و معه نفر من الانصار فدعانی... لیَحمِلنی خَلفَه فاستحییت أن أسیرَ مع الرجال...» ...
زبیر مرا [اسماء دختر ابوبکر را] به همسری گرفت در حالی که نه مال داشت و نه برده و نه چیز دیگری و فقط اسبی داشت و من بودم که اسب او را علف میدادم و زحمت مراقبت از آن را از دوش زبیر برمی داشتم، اسب را تیمار می کردم و دانه های خرماهای تازه را برای اسب میکوبیدم... من هسته های خرما را از زمین زبیر که پیامبر(ص) در اختیارش نهاده بودند، جمع می کردم و سبد را بر سر می نهادم و از آن زمین که با مدینه دوسوم فرسنگ فاصله داشت پیاده به مدینه میآمدم، روزی در همان حال که سبد هسته ها بر سرم بود و پیاده می آمدم با رسول خدا(ص) که سواره و همراه تنی چند از یارانش به مدینه می آمد برخوردم، آن حضرت نخست برای من دعا فرمود و سپس خواست شترش را بخواباند که مرا تَرک خود سوار کند من آزرم کردم که همراه آن مردان باشم وانگهی غیرت زبیر را به یاد آوردم که از غیرتمندترین مردم بود، و پیامبر(ص) احساس فرمودند که من آزرم کردم و به راه خود ادامه دادند و رفتند... (... فدعا لي ثم قال إخ إخ لیحملني خلفه فاستحییت أن أسیر مع الرجال و ذکرت الزبیر و غیرته و کان من اغیر الناس ... فأناخ لأرکب معه فاستحییت و عرفت غیرتک فقال والله لحملک النوی کان أشد علي من رکوبک معه). (برگرفته از کتاب حجاب شرعی در عصر پیامبر نوشته امیر ترکاشوند ص 256 و صفحات 884 ، 220 و 453).
بارها پیش آمده در این صفحه درمورد مسایل دینی نوشته ام. در مورد دیه زن، حکم پاکی یا نجاست سگ، حجاب و.. گاهی افراد و مخاطبین محترم، آنقدر با نگاه جزم اندیشانه و متعصب بر دین زیسته اند و با چنین دیدگاهی آمیخته اند که هیچ روزن دیگری را متصور نیستند. گویی خدا و رسول مستقیما به آنها وحی کرده است و در نتیجه این دیدگاه ایدئولوژیک، با تندی برایم پیام میگذارند که فلان حکم را خدا گفته و حتی یکبار هم شک نمیکند شاید آنچه او در ذهن و حافظه دارد، داده ای غلط باشد یا شاید فهم درستی نداشته باشد. طبعا در این فضای مجازی و محدود، مجالی برای توضیح تفصیلی و گشودن تمام زوایای امر را ندارم و نمیتوانم همه سوالات را پاسخگو باشم؛ اما همین قدر اشاره میکنم که بگویم برداشت ما از دین، فاصله بسیار تا واقع امر دارد و بحمداله از صدقه سرِ مطالعه نکردن، معرفت جدیدی هم نمی یابیم وبه همانی که تلویزین و معلم دینیِ مدرسه و منبریِ محله و پدر و مادر، در کله مان کرده اند، دلخوشیم.. بی هیچ نقطه تردیدی.
بگذریم.. نمی خواهم در اینجا از مسایل دینی و حجاب، سخن بگویم.سخنم خیلی ساده تر از این حرفهاست. اینکه سوار نشدن در یک آسانسُر، در یک ساختمان کوچک، نه تنها عملی دیندارانه به نظر نمیرسد بلکه با اسراف فرقی ندارد. اسرافی که می دانیم در باورهای دینی ما مساله کم اهمیتی نیست.
البته از زوایه ای تربیتی و روانشناختی هم میتوان این پدیده را بررسی کرد. آن هم مبحث اعتماد به نفس است. وقتی یک زن محجوب با وجودی که سن نسبتا بالایی هم دارد، آن چنان از یک مردِ شناخته شده که همسایه هم باشد، هراس داشته باشد تا جایی که همراهی اتفاقی، در چند ثانیه، آن هم در یک اتاقکِ متحرک را جایز نداند، نه تنها ترسی عجیب را نشان میدهد و به طرف مقابل هم حس خون آشامی میدهد، بلکه به نظر ناشی از یک سرکوب گری بیرحمانه در طول تاریخ زن است که تا این حد ایشان را بی اعتماد به نفس بارآورده. آن چنان که این خانم بزرگوار با وجود سن بالایش که مرا جای پسرش می نشاند، حتی نتوانست با من صحبت کند و خجالت کشید و رفت!
عدم اعتماد به نفسی که از زن تربیت شده در این فضا، آن چنان اعتماد به خویشتن را ربوده که شک دارد در چند لحظه همراهی با یک مرد، بتواند خودش را حفظ کند!
بگذارید در این بند آخر از مرز نوشتار رسمی خارج شوم و تمام قد بلند شوم به احترام تمام این زنان پاکدامن و محجوب و مومنه و خیلی صمیمی بنویسم: که پدربزرگ مادری ام، در عین مذهبی بودن با زنان، بسیار محبت آمیز برخورد میکند و همیشه هم میگوید پیامبر با زنان مهربان بود؛ تا جایی که هنوز در سن ۷۵ سالگی مادربزرگ دوست داشتنی ام را در آغوشش میکشد و میگوید: مونالیزای من!! و این صحنه ای است که بارها بر روی لبان همه مان خنده نشانده و هر تازه واردی را برای لحظاتی شگفت زده کرده، حتی اگر این تازه وارد بی دین بوده باشد. او به حرمت نهادن به همسر و عروس و دخترانش مشهور است و حاصل اینکه سه دخترش، در عین مذهبی بودن و محجبه بودن (یعنی چادری بودن) با آن چنان اعتماد به نفسی در جامعه حاضر شده اند که سالها در سطوح مدیریتی(تجاری و دولتی) فعال بوده اند یا همچنان فعالند. این را گفتم تا بگویم همه این رفتارها فقط حاصل داده های مذهبی نیست بلکه حاصل تربیت غلطی است که از کودکی و حتی پس از ازدواج دایما زن را به محبوس ماندن در خانه سوق می داده است و این بستگی را با روکش مذهب و با شعارِ مادر بودن، می آراسته؛ حال آنکه تربیتی مذهبی که از شکوفایی استعدادهای انسانی جلوگیری کند و اعتماد به نفس آدمی را بگیرد، عمیقا محل تردید است. مذهبی که ما را به جایی برساند که آنقدر به خودمان مطمین نباشیم و بترسیم از اینکه به این سادگی ها در دام شیطان و نفس بیفتیم، به نظرم مجموعه باوری است که باید به طور جد، در آن تردید کرد!
قلم و آینه...
ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84