1 مراجعی داشتم افغان. وارد اتاق که شد ناخودآگاه خیره شدم در چشمش. البته فقط چشم راستش. چشمی ورم کرده، نیم باز که دقیقا به اندازه دهنه یک لیوان دورش سیاه بود. کبود نبود.. سیاه بود.
بی مقدمه پرسیدم: چیشده؟
گفت:شوهرم کتکم زده.
طرفی که معرفی کرده بود گفته بود شوهرش همیشه می زندش.
از سر ناراحتی با خنده ای تلخ گفتم: فکر کنم کتکشو دوست داری وگرنه نمیموندی.
خندید: نه به خدا. ولی خانواده ندارم، کجا برم؟
_ مگر الان خونه اونی؟
_ نه! خونه حاج خانمم.
_ خرجی میده؟
_ نه
_خنده ام گرفت: نه خرجی میدهد. نه خانه میگیرد. نه رابطه زناشویی. بچه هم که نداری. خوب لنگ چه ماندی؟
_ آبرو..
اینها را با لهجه افغانی خودش میگفت.
گفتم: چیشد زدت؟
_ رفته زن گرفته. یک ساله به من یک قرون نداده. هر وقت میگم پول بده میگه ندارم. بعد دیروز رفتم پاساژ دیدم با اون زنش اومدند پنج تا پاکت مانتو و کفش و لباس خریدند. تویِ مغازه بهش گفتم: اااِ .. بلدی بیای پاساژ؟ الان پول داری؟ همین! وسط پاساژ مرا گرفت به زیر کتک. با گوشی آن قدر زد توی سرم و چشمم... بعد هم چادر و روسری را از سرم کشید. وسط خیابان. مانتو رو هم به تنم پاره پاره کرد. پدرش هم میگفت: نزنش.. طلاقش بده. بزنی میره شکایت میکنه دردسر میشه. اون هم میزد میگفت میخوام انقدر بزنمش که مغزش از دماغش بیاد بیرون. چشماش از کاسه دربیاد. بعد اضافه کرد: من هم نشستم سرم بی چادر باشد تا آبرویش برود.
همه زورش برای انتقام گرفتن از شوهرش همین بود. این که سرلخت بنشیند وسط خیابان که آبروی مردش برود.
تلخندی روی لبم نشست.. چند لحظه ای در سکوت نگاهش کردم و دلم برایش سوخت.
بعد از چند دقیقه گفت: آقای رضوی! به نظرتون سرلخت بودم آبروی من رفته یا آبروی اون؟
سوالش خیلی تلخ بود. من داشتم به چی فکر میکردم و این زن بیچاره به چه!!
چه میتوانستم جواب بدهم. بحث را عوض کردم. پرسیدم: خوب وقتی میزد مردم نیومدن جلو؟
متحیر گفت: نه. هیییییشکس نیومد! فقط وایسادند نگاه کردند. حتی کسی زنگ نزد پلیس بیاد. گوشی خودم خاموش بود از یکی به زور تلفن گرفتم ز زدم ۱۱۰.
بگذریم. داستان درازی است. شاید روزی داستان این پرونده را نوشتم. حرفم چیز دیگری است. برای ادراک حرفم یک داستان دیگر را هم از این قلم بخوانید:
2. اواخر دهه هشتاد درگیر پرونده یکی از دوستان بودم در شورای حل اختلاف دربند. دقیقا قسمت سرایداری ساختمان اتاقی بود که دری در سالن ورودی داشت و پنجره اش هم رو به خیابان اصلی بود. همان طور که ایستاده بودیم صدای جیغ و داد از داخل این اتاق شنیده شد. اولش کسی توجه نکرد. مهم نبود مثل همه صداهای ناهنجار این شهر شلوغ. اما جیغ و داد و گریه زیادتر شد و طولانی شد. آن قدر که دیگر کسی نبود که توجهش جلب این صداها نشده باشد. یکی دو دقیقه تحمل کردم بعد دیدم نه... انگار قرار نیست تمام شود. چندین نفر رفتیم به سمت پنجره رو به خیابان تا ببینیم چه خبر است. صدای زنی بود که همراه ناله و نفرین و جیغ که گوش آسمان را کر کرده بود بچه ای را میزد. البته گمانم که باید بگویم «بچه اش» را. از ناله و نفرینش بر می آمد که مادرش باشد. اگر بگویم ۱۰ دقیقه اغراق نکرده ام. ده دقیقه بچه را میزد و بچه فقط گریه میکرد و التماس میکرد که تو رو خدا نزن.
مانده بودم چکار کنم. یکی دو بار رفتم داخل سالن و در چوبی را زدم. به نظر میرسید که در ورود و خروج نباشد. مثل دری بود که پشتش کمدی چیزی گذاشته بودند و کورش کرده بودند. طبعا هیچ صدایی نمی شنیدند آن هم با آن صداها که یکسره چنگ می انداخت به دل آدم. آمدم بیرون. خیلی ها فقط ایستاده بودند و برخی هم بی اعتنا یا میرفتند یا در حال برگشتن به داخل شورا بودند. در کشاکش درونی حال بدی داشتم.
در همین حال پیرزنی با موهای سفید که از زیر روسری نصف و نیمه اش بیرون ریخته بود و دلبری میکرد با همان پاهای پرانتزی لنگان لنگان خودش را رساند به زیر پنجره و هر چه توان داشت ریخت توی صدایش:
آهای خانم! چکار داری با بچه؟ داری چکار میکنی ؟ قاتل رو اینجور نمیزنند. مرد بچه.
زن هم که اصلا نمیشنید. فقط میزد.
در این نوشته به نفهمی آن مثلا مادر کاری ندارم. به نامردی آن مرد افغانی در داستان قبل هم کاری ندارم. حرفم جای دیگر است. اما بگذارید باقی اش را بگویم خودتان میفهمید:
پیرزن داشت داد و بیداد میکرد که زنی جوان که یا دخترش بود یا نوه اش با چکمه یا همان بوت بلند تا زانو آمد جلو و دستش را گرفت و کشید: بیا بریم. به ما ربطی نداره. مگه فضولیم. زندگی هر کس به خودش مربوطه.
آن روزها جوانتر بودم و شاید خودم جسارت آن پیرزن را نداشتم، اما با شنیدن حرف این زن جوان میخواستم تمام اعصاب خردی ام را سر او خالی کنم. مگر فضولیم؟؟؟؟ به ما چه؟؟؟؟ عجبا!!!
قصه نگویم. بگذارید راحت حرفم را بزنم؛ حالم به هم میخورد از این تریپ مثلا مدرن که هی حریم شخصی را پهن ترش میکنند و هر گونه حرف زدن و اقدامی را ورود به حریم شخصی می دانند و مصداق فضولی. حالم یک جوری میشود از این همه دیوار و مرزی که داریم دور خودمان میکشیم.
میدانید اینها برای ۲۰ سال پیش ایران خوب بود که همه با فضولی و تجسس در زندگی دیگران خودشان را خفه میکردند(البته کاری به شهر های کوچک ندارم) نه الان که با کوبیدن بر طبل فردگرایی زندگی مدرن خودمان را حبس کرده ایم و داریم خفه میشویم؛ اسمش را هم گذاشته ایم احترام به حریم شخصی. باور کنید اینها حریم شخصی نیست. یا اگر باشد عدم پرسش از اینها احترام نیست. کسی اشتباه نگیرد. با حریم شخصی مخالف نیستم. هرکسی با این حریم مخالف باشد باید دیوانه باشد اما احترام به حریم شخصی بیشتر واژه ای است که در مقابل تجاوز دست قدرت و لویاتان دولت وضع شده است تا قدرت هر وقت دلش خواست در زندگی مردم سرک نکشد برای تحمیل خودش. نه برای جدا کردن آدمها از همدیگر. البته انکار هم نمیکنم که در روابط بین فردی نیز باید به حریم شخصی انسانها احترام گذاشت اما شناخت مرزش دقیق است. بنابراین سخنم را مطلق و یکسویه برداشت نکنید. همیشه گفته ام که از چیزی کلیشه نسازیم. از هیچ چیز نباید کلیشه ساخت. کلیشه حقوق زنان. کلیشه های مذهبی یا هر چیز دیگر.. کلیشه شدن امور یعنی مرگ خلاقیت و زندگی خلاق. و مرگ زندگی خلاق یعنی جانور شدن. من به این باور دارم؛ انسان همان حیوان خلاق است. اینکه همیشه میتواند درنگ کند و در بدیهی ترین چیزها شک کند و به گونه ای دیگر و بهتر عمل کند. اعمال کلیشه ای که در جامعه یک جریان میشود ذاتا احتمال خطای بسیار دارند. بنابراین احترام به حریم خصوصی هم خصوصا در رابطه بین فردی نباید به کلیشه تبدیل شود. مثل همین جملات مزخرفی که در دنیای مجاز به چشم میخورد که الکی حریم خصوصی برای ملت تعریف میکنند که این سوالات دخالت در حریم شخصی است؛ آیا بچه دار نشدی؟ زن نگرفتی؟ چرا چاق شدی؟ و..... خیلی اوقات این سوالات از سر محبت است. دخالت نیست. احوال پرسی است. اگر من از دوستم بپرسم آیا زن نگرفتی؟ یا راستی هنوز پدر نشدی؟ الزاما به معنای دخالت نیست. همین احوالپرسی های ساده گاهی حالمان را خوب میکند. البته انکار نمیکنم که خیلی اوقات افراد ناپخته و زننده این کار را میکنند. اما خود این سوالات واقعا دخالت نیستند. با احترام بپرسید. بدون نیت تجسس در زندگی افراد. با حسن نیت بپرسید احساس و نیت سلیم انرژی مثبتش را میفرستد. هی دیوار حریم شخصی را دور خودمان ضخیم تر میکنیم: نپرسید. نروید. کار نداشته باشید... فضولی نکنید...ووووو آنقدر که کلا جانورانی میشویم بی گوش و دهان که اسممان انسان است و هیچکس به کس دیگر کار ندارد و نتیجه اش می شود بحران تنهایی که داستانش دراز دامن شده و در بریتانیا وزیری برای رسیدگی به آن گماشته اند با نام وزیر تنهایی.
داستانهایی که برایتان گفتم معمولا از منظر احترام به حریم شخصی مطرح نمیشوند بلکه بیشتر از این منظر مورد انتقادند که چرا مردم بی اعتنا میگذرند. اما در اینجا به رسم کلیشه گریزیِ همیشه ام از این برداشت معمولی پرهیز کردم.از این دست حرفها که مردم حوصله دردسر بعدش را ندارند و... هم زیاد شنیده ایم.
روانشناسی اجتماعی این بی اعتنایی را تاثیر بازدارنده گروه می داند. اما در کنار این تحلیلها گمان میکنم بخشی از این بی اعتنایی نتیجه عدم ادراک درست همین مفهوم فضولی است. ظاهرا خیلی چیزها را جابجا فهمیده ایم. به جای اینکه به حریم خصوصی و شخصی انسانها احترام بگذاریم بی اعتنا میشویم. احترام به حریم خصوصی یعنی مراعات حال افراد و این اتفاقا یعنی توجه کردن به دیگری. این بی اعتنایی که ما انسانهای مدرن ناخودآگاه آموخته اش شده ایم، احترام نیست. دقیقا بی احترامی است. اگر قرار باشد کمی برگردیم به حال و هوای سنتی که بهترش کنیم خوب برگردیم. به همدیگر توجه کنیم. احوال همدیگر را بدون ترس بپرسیم. بدون نیت تجسس. بدون قصد مداخله. و در مقابل این احوالپرسی ها گشوده تر باشیم. هرکس پرسید انگ فضول به او نزنیم.
به یکی از همین مردان نامرد که زنش را در خیابان میزد اعتراض کردم. گفت زن خودمه. چند نفر هم زمزمه کردند که آقا دخالت نکن به کسی ربطی نداره. بی اعتنا به این حرفهای ابلهانه تکراری گفتم: زن توست ولی خیابان که برای تو نیست. چشم و گوش و روح ما که برای تو نیست. بیخود میکنی در خیابان این توحش را به نمایش میگذاری. بردار ببرش خانه بزنش. خیره ماند در چشمم. آن زمزمه های خام هم تمام شد.
بگذریم از این حرفهای تلخ... خودمانیم: شما ازدواج نکرده اید؟ قصد ندارید بچه دار شوید؟
دوستدارتان.
ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107