چهارراه عزت نفس و صبوری

خرید بک لینک

چندین سال قبل در رستوران مان کارمندی داشتیم با دو دختر که سفره زندگی این دو دختر همیشه وسط کار و بارمان پهن بود. مادرشان زن نسبتا خوبی بود و بعد از مدتی هم ازدواج کرد و رفت. ولی دختر بزرگش، زندگی درامی داشت. شوهر تاکسیرانی داشت که نه وفاداری اخلاقی داشت و نه خوش خلق بود. این دختر هم چند وقت یک بار می آمد، زار و گریان و کتک خورده، با ناخنی شکسته و چند کبودی بر صورت و بدن، و چند روزی مهمان خانه مادرش می شد. مادرش می گفت: «با دخترم حرف بزن راضی اش کن طلاق بگیرد. اینقدر خر نباشد»! اما من چه می توانستم بگویم؟ دختر نمی توانست جدایی را بپذیرد. حالا یا مردش را دوست داشت یا وابستگی توان جدایی را از او گرفته بود یا...

چند روزی می آمد، آبی زیر پوستش می افتاد و دوباره برمی گشت سر همان زندگیِ ـ به قول مادرش ـ نکبتی.

این روزها هم اتفاق مشابهی در حال رخ دادن است در زندگی یکی از کارمندانم. البته این دختر اولین بار است با این روی سکه همسرش روبرو شده و برای اولین بار هم از او ضرب شست دیده است و به قول خودش داغون است. زنها حتما خوب می فهمند. از درون ویران شدن، زاده حرام زاده این تحقیر است. آغاز آزمون عزت نفس.

چند روز پیش به هر ترفندی بود زنِ رقیب را کشاند دفتر. زنی کوتاه قد، با اندامی نه چندان فریبنده، سبزه، با صورتی نسبتا پهن و با انحراف بینی و چشم شدید. اما خوش سرزبان. آمد، نشست، همه داستان را از سیر تا پیاز تعریف کرد، نوشته ای هم امضا کرد و گفت: «هر دادگاهی باشد می آیم شهادت می دهم، من را هم فریب داده. این مردها باید ادب شوند». بعد هم از کارمندم حلالیت طلبید که: «ببخشید در زندگیتان وارد شدم. باور کن شوهرت به من می گفت در حال متارکه است و دارید جدا می شوید». کلی بدگویی هم پشت سر این دختر ردیف کرده بود.

و این رویارویی آغاز ویرانی درونی اش بود. از من پرسید: «نمی شود این دو تا رو با هم روبرو کنیم؟ اصلا باهاش رابطه داشته به درک، واقعا میخواهم ببینم پیش این، این همه از من بدگویی کرده؟ می خوام ببینم این زن راست میگه یا دروغ»؟

گفتم: از این بگذر! همیشه دروغ و راست به هم آمیخته است. شما تصمیمت را بگیر! می خواهی زندگی کنی یا تمامش کنی؟

هرچند خیلی حرفهای این زن دروغ به نظر نمی رسید. دستکم حرفهایی می زد که حاوی اطلاعاتی بود که فقط این مرد می دانست.

می دانید؟ داستان عزت نفس، داستان عمیق و ظریفی است. گاهی خط کشیدن میان وبلاگ صبوری کلمه و حفظ عزت نفس، نه تنها سخت و غیرممکن بلکه خطرناک است. نمی شود برای همه نسخه ثابتی پیچید.

دختر اولی که برایتان گفتم صبر کرد. با همه تحقیرها، با همه کتک ها. تا آنجا که شنیده ام هنوز هم زندگی می کنند و شنیده ام زندگی شان باهمه پست وبلندهایش ادامه دارد. حالا شوهر بهتر شده یا نه نمی دانم..

از مادربزرگ همیشه مورد استنادم اگر بپرسید عموما صبر و گذشت و ایثار را پیشنهاد می کند: «مادر! باید صبر کرد. مردها را باید تربیت کرد». خودش که در این تربیت کردنِ صبورانه مهارت عجیبی داشت، وقتی توش و توانیش بود. اما این نسخه سنتی برای دختر امروزی چه نتیجه ای خواهد داشت؟

یکی از خویشان دورم که به او میگوییم "زنمو" جرثومه این نوع وبلاگ صبوری کلمه است. البته برای دوران رضاشاهی نه امروزِ روز. عمو از آن داش مسلک های قدیم بود و به قول خودمانی از آن عرق خورهای تیر کافه شکوفه و راسته جمشید و لوتیهای لاله زار. آن روزها که هنوز بودند و به دیدنشان می رفتیم، زنمو که هنوز رنگی از خوشگلی مسحور کننده ی جوانی، در لابلای چین و چروکهای پوست سفید و بورش جاخوش کرده بود، می خندید و با صدای خش دارِ دودِ سالها قلیان خورده، می گفت: زنمو جون! همین عمو رو می بینی! شبی نبود مست نکنه و دست گردن یک خانم خوشکل دیگه نندازه و از جلوی من نره دنبال عشق و حالش. اما خوب صبر کردم. بعد هم با لبخند آهی میکشید به درازای تاریخ معاصر ایران.

دستکم در این 20 سالی که من میشناختم شان ـ تا همین روزهای آخر که عمو رفت، یکی از بامزه ترین زندگیهای پیرانه سرانه ای را داشتند که میشد دید. آه زنمو که تمام میشد، عمو دست گردنش می انداخت و میگفت: مَرده... مرد. زدم دهن مهنشو سرویس کردم(ناچارم مودبانه بنویسم)، می دونم. ولی خیلی خانمه. فرشته است. بعد هم لبهایش را مچاله میکرد و یک بوس آبدار و پر صدا از گونه سفید زنمو می قاپید.

این هم یک جورش بود. اما این نسخه چه ربطی به زن امروزی دارد؟

با صبر خیلی اوقات سنگ لعل می شود و «لیک به خون جگر شود». هیچ تضمینی هم البته که در کار نیست.

تصمیم گرفتن برای دیگران کودکانه است. به قول مولانا «سخن طفولیت است، آنجا که مردی است خود از سخن مستغنی است». آدمها باید خودشان تصمیم بگیرند. این دختر هم می داند که خودش باید تصمیم بگیرد. باید روی پای خودش بایستد. یا تمام می کند این زندگی را با تمام سختیهایش یا وبلاگ صبوری کلمه میکند با دو احتمال پیش رو:

اینکه مردش بعد از سالها صبر او تغییر میکند و قدر این زن صبور را می داند که البته نمی دانم این دختر آن روز چه شکلی است. شاید خیلی چیزها درونش سوخته باشد یا حقارتی سقط کننده از فردای برگشتن سرِ این زندگی کلید میخورد. حقارتی که رویارویی با این زن سبزه ی منحرف چشم، در مقابلش هیچ است.

حقارت را که بپذیری دستِ بِزَنِ مرد هم به کار می افتد، پای بروی اَش هم. خلاصه در گیر و داری می افتی که استخوانت خرد می شود و بعضی از داستانهایش را برایتان نوشته ام ـ بر همین دیوار ـ .

دیده ام مردانی را که این وقتها می گویند: «نه بابا... این زن جایی نمیرود. جایی ندارد که برود. بدبخت تر از آن است که برود». و آغاز می شود لجنی که اسمش زندگی است.

من خودم معمولا طرف عزت نفس می ایستم. اینکه عزت نفس خودت را انتخاب کنی. پایش هم بایستی. صابونش را هم به تنت بمالی؛ نگاه مردم، مزاحمت های مردم. حرفها و طعنه های مردم و تنهایی های ویران کننده ـ بدون مردم ـ .

روانشناس نیستم اما متاسفانه بسیار مورد مشاوره قرار می گیرم. مدتها پیش مردی که قصد ازدواج با خانم مهندسی را داشت بعد از 3/4 سال برو بیا و آشنایی به قول خودشان نامزدی به دختر گفته بود برویم یک تست باکرگی بده. دختر هم بعد از کمی مکث پذیرفته بود. وقتی این را به من گفت: آن قدر ناراحت شدم که محترمانه خانم مهندس را از اتاقم انداختم بیرون. گفتم: عزت نفس یعنی باور به ارزشمندی خویشتن که برای این باور باید بها داد. نباید به ثمن بخش بفروشیمش. بعد از 3 سال آشنایی چنین درخواستی توهین است. شاید آن روز از روی ناراحتی تندی کردم ولی راه دیگری نمی دیدم.

من وضعم روشن است. اگر این اتفاق برای خواهرم بیفتد، شوهرش را با لگد از زندگی او پرت می کنم بیرون و همه خانواده چتر حمایتی مان را باز می کنیم روی سر خواهر. اما همه شرایط خواهر خیالی مرا ندارند. به نظر من که وکیلم و شاید نفسم از جای گرم درمی آید از همان آغاز اگر حقارت را بپذیری یعنی مرگ. اما نمی خواهم و نمی توانم برای کسی نسخه بپیچم. همه اینها یک انتخاب است. ما زاده تقدیر و تصادفیم و در این اِستوا چاره ای نداریم جز انتخاب کردن..

این نوشتار حرفی نداشت جز گزارشی از یک اتفاق تکراری. میخواستم فقط برای کارمندم بنویسم اما گفتم شاید در این دیواره های مجازی کس دیگری هم باشد که به کارش بیاید. به امید اینکه بر دیوار، دری باز شود منتشرش کردم. اگر گمان میکنید به کار کسی می آید برای دیگران هم بفرستید.

قلم و آینه...

ما را در سایت قلم و آینه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:39

صفحه بندی