شعرنوشت

خرید بک لینک

آورده اند رسول در شب معراج پایش یا گوشه ردایش به کوزه ای خورد و کوزه افتاد و آبِ درون کوزه، ریختن گرفت. نیز آورده اند که رسول از معراج که مراجعت کرد هم چنان از کوزه آب می تراوید.

گفته اند اینیشتاین فیزیکدان برجسته قرن بیستم با این پاره از حدیث معراج مواجه شد و آن را با نظریه نسبیت خویش سازگار یافت و به یکی از علمای اسلام هم نامه ای نوشت.

اگر زمان نسبی باشد، تغییر سطح آدمی می تواند چنان کشش فضا ـ زمان را دیگرگون کند که او ساعت ها در آسمانها پرواز میکند و بر شما زمینیها به قدر تهی شدن کوزه ای آب هم نمیگذرد.

درستی این گزارش به چه کارمان می آید. گیرم خرافه باشد و هیچ بر رسول و کوزه خانه او نگذشته باشد. نامه و اعجاب اینیشتاین هم از این دست.. صدق و کذبش به چه کار می آید وقتی به کار خیال پردازی شاعرانه می آید. وقتی می توان با عشق حرف زد... رو در رو:

بگو ستاره ی دردانه

در انزوای رصدخانه

کدام کوزه شکست آن روز

که با گذشتن نهصد سال

هنوز حلقه دستانش

به دور گردن خیام است

زمان اگر نسبی است و در هم ریختنی در شعر چرا ثابت بماند؟ خیال، آن سر تاریخ را تا می کند و به این سر زمان گره می زند. از اتاقی در طبقه چهل و ششم یک برج پل میزند به شبی در هزاره ای پیشتر. پایش به کوزه میخورد و کوزه میشکند..آب زمزم باشد یا شراب نشابوری.. فرقی ندارد، وقتی می شود دست در گردن خیام افکند. وقتی می شود از سر مستی نهصد سال نوحه کرد و گریست و طوفان به پا کرد، نوحxad گونه. عشق معراج است...............گاهی...

و معراج عاشقانه هزار سال هم به پایش هیچ است.. آن قدر شیرین و گذرا مثل آبی یا شرابی ته مانده کوزه ای که با طرب می گذرد...

عشق همیشه میخواسته شبی چنان خوش را به قصه ای دراز کند اما...

قلم و آینه...

ما را در سایت قلم و آینه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:39

صفحه بندی