این یک ادا و کلاس شغلی نیست. وکلا نوعا بعد از مدتی تجربه و کار، کمتر پرونده شورای حل اختلافی می پذیرند. به دیگران کاری ندارم اما شخصا در کنار مسایل مالی بیشتر از عدم تخصص کارمندان شورا و جسارتا بیسوادی بعضی شان اذیت می شوم. شورا به نظرم نهاد ابتری است که برخلاف نقش مهمی که می توانست بازی کند در یک چرخه بیمار افتاد. البته دور از انتظار هم نیست. با حضور قصاب و نانوای محله بعید است دعواهای مردم حل شود.حالا هم که می خواهند تخصصی اش کنند پای دیگرش لنگ می زند. دانشجو یا فارغ التحصل حقوق می آورند اما بدون هیچ اختیاری.
با همه این حرفها چندی پیش یکی از دوستان آمد دفتر که فلانی پرونده ای است، برو و درستش کن.
دیدم شورایی است با خنده گفتم: رایگان برایت لایحه می نویسم خودت برو.
ـ نه..باید خودت بری
ـ می گویم یکی از همکاران برود.
ـ نه فقط خودت...
خلاصه از من انکار و از او اصرار... که ناگزیر از پذیرفتن، پذیرفتم.
با خودم گفتم: «می روم کار این بنده خدا را راه می اندازم یک تابی هم در شورا می خورم شاید وضع، سامانی گرفته باشد و مثل ارز و طلا کیفیت شورا هم پیشرفت کرده باشد. بالاخره بد نیست دستی هم بر آتش داشته باشی».
چند روز بعد رفتم تا به پرونده سری بزنم. وارد شعبه شدم. شلوغ بود و اتفاقا دو همکار بر سر یک پرونده بحث شان بالا گرفته بود. فرصتی شد تا لایحه ای تنظیم کنم . جلسه که تمام شد رفتم داخل شعبه. خانمی پشت میز مشغول نوشتن دستور، پای پرونده قبل بود. قرارداد وکالت و مدارک را گذاشتم کنار دستش. نگاهی انداخت و بی مقدمه گفت: قرارداد مالی تان!
برای غیروکلا باید بگویم که چندی پیش بخشنامه ای من درآوری به دادگستری استانها ابلاغ شد که وکلا علاوه بر قرارداد(فرم وکالتنامه) که از سوی کانون وکلا صادر شده، باید قرارداد خصوصی که حاوی قرارداد مالی با موکل است را نیز به دادگاه ارائه کنند.
گفتم: خانم محترم بخشنامه قبلی مخالف قانون بود و خودشان هم فهمیدند و نامه اصلاحی اش را هم زدند.
ـ کو؟ ببینم.
ـ گوشی ام را باز کردم و تصویر نامه جدید را نشانش دادم که بعد از دو سه ماه حضرت اژه ای طی نامه ای بخشنامه قبلی را تصحیح(شما بخوانید لغو) فرموده و لزوم ارایه قرارداد مالی را برداشته بودند.
گفت: اینها را به رییس شورا آقای ... بگویید. من نمی دانم.. باید قرارداد پیوست باشد.
دیدم میخ آهنین حرف قانونی در سنگ گرانیت شورا فرورفتنی نیست. جدل بی فایده بود. گفتم: شما این لایحه را ملاحظه بفرمایید فردا قرارداد را هم خدمت تان می آورم.
خواند و تاملی کرد و قرار شد اصل مدارک استنادی را برایش ببرم.
****
در دفتر اولین کاری که کردم از بخشنامه 10/15 تا کپی زدم و نذر کردم تا در تمام پرونده هایم بگذارم. در تمام قرارداهای وکالتی ام هم متن ماده 1 آیین نامه را تایپ کردم بلکه صدای قانون ـ این مظلومِ غریب، این وبلاگ کلمه کلمه مهجور، این تاجبخش مقهور ـ دیده شود.
یکی دو روز بعدش فرصتی شد و به شعبه شورا سری زدم.
خانم رییس مان تا مرا دید گفت: قرارداد مالی تان!
دهانم مثل چشمانم باز ماند. حیرت زده از این همه تعجیل!
و ادامه داد: با آقای رییس صحبت کردم، تاکید کردند که اصلا نپذیرییییید از وکلا، وکالت بدون قرارداد را... «ی»یِ فعل «نپذیرید» را هم آن چنان کشید که فقط برای حرف آخر حروف الفبا جای چنین کشیدنی است.
آرام کیفم را باز کردم و مدارک را گذاشتم روی میز به همراه نامه معاون قوه و گفتم: با این وجود اگر اصراری بر اقدام مخالف قانون است، قرارداد هم تقدیم کنم.
گفت: ما به این نامه کاری نداریم. با رییس کار داریم!
خنده ام گرفت. گفتم: عجب جایی شده این دادگستری!! هر کسی برای خودش قوه مقننه است؛ کاری هم به قانون ندارند.
نشستم و قرارداد امضاشده موکل را پر کردم و تحویلش دادم.
نگاهی انداخت و روی جمله ای که مقابل ستون حق الوکاله نوشته بودم، دقیق شد:
«مطابق تعرفه قانونی و به ترتیب تعرفه»
ـ چند لحظه ای رفت و برگشت و گفت: بدهید منشی ثبت کند.
دختر خانمی پشت میز نشسته بود و با اخمی درهم همچون خدایان یونان باستان، پرونده ها را ماژیک نویس می کرد.
برگه ها را به به سمتش بردم و با توجه به هیبتی که داشت، خاکسارانه تقاضایم را گفتم.
نگاهی زیرچشمی انداخت و مثل اشراف زاده ای که یک دهاتی را دیده گفت: گفتم این ناقصه.
تعجب کردم: ببخشید.. کجایش ناقص است؟! بعد هم خیره شدم به برگه که بفهمم کجایش را لنگ گذاشته ام!
گفت: نوشته اید مطابق تعرفه. ثبت نمی شود.
مثل آدمی که ناغافل توپ سنگینی در صورتش خورده باشد، مکثی کردم، نفسی کشیدم و گفتم: خانم محترم! هنوز مبلغی نکرفته ام.. از دوستان است، آمده ام کارش را راه بیاندازم.
گفت: بنویسید چیزی نگرفتید.
نوشتم: مبلغی دریافت نشده و قرار است مطابق تعرفه اقدام شود.
نگاهی انداخت و گفت: پس بگویید دستور ثبت بدهند.
نفسی قورت دادم و رفتم داخل شعبه: می فرمایند دستور ثبت بدهید.
ـ نگفتند ناقصه.
ـ میگویند چرا نوشته ای مطابق تعرفه قانونی.
ـ خوب مبلغ را بنویسید! شما چه اصراری داری ننویسی چقدر گرفتی!
گفتم: خوب خانم محترم! واقعا مبلغی نگرفته ام.. می گویم پولی نگرفته ام و قراردادی نبسته ام باور نمی کنید. می گویم مطابق تعرفه، باز ایراد می گیرید. از دوستان است من هم اساسا برای پولش نیامده ام. میخواهم کارش حل شود وگرنه پرونده شورا همه اش چقدر است که بخواهم حق الوکاله اش را کتمان کنم. میخواهید سوگند بخورم. به این وقت نماز قِرانی نگرفته ام. اما هر چقدر شما می فرمایید بنویسم.
نگاهی کرد و گفت: برید به رییس بگیید!
بدم نمی آمد بکویم روی میزش.. گفتم: خانم! چرا مردم را اذیت می کنید؟ متن قانون را برای تان میخوانم می گویید رییس. نامه معاون قوه را می آورم می گویید: رییس گفته قرارداد. قرارداد می آورم و مطابق قانون پر می کنم، ایراد می گیرید: رییس گفته عدد!!! شما انسانید؛ ربات که نیستید... مثلا حقوق خوانده اید. خودتان فهمی از قانون و بخشنامه دارید. رییس چه کاره است؟ تعرفه قانونی دقیقا مشخص است. به همان میزان هم تمبر زده ام. شما هم مطابق تعرفه در رای تان حکم کنید. چرا سنگ اندازی می کنید؟!
گمانم چشمان خیره ام سرخ شده بود که سرش را پایین انداخت و گفت: شما بیرون باشید من زنگ بزنم رییس بپرسم.
وبلاگ کلمه کلمه رییس نقش چوبی را بازی میکرد که به طبل شکنجه می کوبند وقتی زندانی را در میان طبل گذاشته اند.
آمدم داخل دفتر و نشستم.
تا این حد بی اختیار و ناتوان!!! انگار داروی فلج مغزی تزریق می کنند در این سیستم اداری. خلاقیت که هیچ حتی قوه ناطقه انسانی که نقطه تمایز انسان و ربات است را هم از او می گیرد.
مثالش آن مامور کلانتری که نوشته بودمش. به بچه بیچاره برای مراجعه به پزشکی قانونی معرفی نامه نمی داد!! می گفت برو دادسرا نامه بگیر؛ برای من مسولیت دارد.
بگذریم... همین که نشستم آن یکی منشی گفت: بیرون، داخل سالن منتظر باشید. فقط من داخل شعبه بودم و یک خانم دیگر. خلوت بود. من هم آرام نشسته بودم. جوابش را ندادم. در فکرم غرق بودم. دوباره گفت: بیرون تو سالن. با تحکمی خاص مدیران همان اشراف زاده ها که گفته بودم.
گفتم: خانم محترم! صندلی گذاشتند بنشینم.
بلند شد و رفت داخل سالن سربازی را صدا زد.
داشت عجیب پیش می رفت اتفاقات. با کارمندان دادگستری غالبا بگو بخند می کنم و رفیقیم. ولی آن روز همه چیز متشنج بود.
سرباز آمد و رو کرد به دختر: چکار کنم؟
دختر گفت: این آقا باید برن بیرون.
سرباز نگاهی به من انداخت. زن میانسال کناری هم خودش را جمع و جور کرد و نگاهی انداخت همدلانه و مظلومانه. در چشمهایش کلی حرف بود. سرباز کمی تامل کرد و دید آرام نشسته ام و هیچ مشکلی هم نیست. کمی براندازم کرد و شک کرد. دوباره رو کرد به دختر و پرسید: کدوم آقا باید برن بیرون؟
ـ این آقا دیگه.. مرد دیگری که در شعبه نیست.
سرباز گفت: آقا بفرمایید بیرون.
نگاهش کردم و آرام گفتم: پرونده ای داخل شعبه دارم الان صدایم می کنند.
ـ شما بفرمایید بیرون صدایتان می کنند.
ـ اینجا نشسته ام و برای کسی هم مزاحمتی ندارم. بیرون هم نمی رم.
با لحنی کمی تهدیدآمیز گفت: نمی روید بیرون؟
انکار نمی کنم صدایم عصبی بود.همان طور که در چشمانش خیره بودم گفتم: نه.. وکیل دادگستری ام. می تونی بیرونم کن.
دستش را دراز کرد که بلندم کند. گفتم: دست زدی نزدی.
دستش را عقب کشید
ـ مطمینی بیرون نمی ری؟
بدم نمی آمد با همان مشتی که نزدم روی میز شورا، بزنم زیر چانه این سرباز بی گناه.گفتم: مطمین. سر بچه بازی یک دختر با من درگیر نشو. بگو رییست بیاد.
رو کرد به دختر و گفت چند لحظه صبر کنید الان برمی گردم و رفت.
معمولا مرا آرام می بینید.. ولی حق بدهید! این رفتارهای حال بهم زن پشت سر هم که ردیف می شوند سه فاز آدم را می پراند. منتظر بودم ماموری بیاید که از داخل شعبه شنیدم دارد با رییسش حرف می زند:
قرادادی آورده اند نوشته اند مطابق تعرفه قانونی.گمانم اسمم را هم گفت.
صدای پشت تلفن حتما گفت: قبول کنید که بعد از مکثی کوتاه گفت: «چشم» و قطع کرد. بعد هم زیر نامه دستوری نوشت و داد به منشی اشراف زاده دفتر.
گفتم: خانم! با بنده دیگر کاری هست؟
ـ نه... بررسی می کنم نظر می دهم. فقط این برگه تان را بردارید.
منظورش همان نامه معاون قوه قضاییه بود که نذر پرونده ها کرده بودم.
گفتم: خانم بزرگوار! خواهشا این را در پرونده بگذارید و به رییس و دیگر شعب هم بدهید. اوضاع به اندازه کافی به هم ریخته است. جایی نیست که قانون را زیر پا نگذاشته باشند. اما دست کم می توانیم از شما انتظار داشته باشیم که مطابق قانون عمل کنید. حقوق خوانده اید. حتی اگر خودتان توانش را ندارید می توانید کمک باشید. نمی شود که هر روز و هر جا سلیقه ای با آن برخورد کرد. از پیش از یوسف خان مستشارالدوله گفته اند: یک وبلاگ کلمه کلمه رمز توسعه است؛ ولی هنوز به قافش هم نرسیده ایم.
نگاهم می کرد. از آن نگاهها که نمی شد بفهمی عاقل اندر سفیه است یا از سر اینکه «نمی فهمم چه میگویی» یا از سر شرمندگی. مکثی کرد و گفت: چشم!
تشکر کردم و آمدم بیرون. همان طور که قدم می زدم یاد نامه چند روز پیشِ رییسِ قوه قضاییه به رهبری افتادم که قانون اساسی و آیین دادرسی کیفری و حقوق متهم و خیلی چیزها را هاشور می زد.
یاد جواب آقای خامنه ای به آن نامه افتادم و یاد جمله شان در آن نماز جمعه که: «قانون فصل الخطاب است».
یاد حرف مستشار الدوله در رساله «یک وبلاگ کلمه کلمه »اش افتادم که: "آن یک وبلاگ کلمه کلمه قانون است که دولت و امت معاً کفیل بقای آن است."
و یاد سخن شیخ جمال الدین اصفهانی که:
«ایها الناس هیچ چیز مملکت شما را آباد نمی کند مگر متابعت قانون.
مگر ملاحظه قانون.
مگر احترام قانون.
مگر اجرای قانون.
و باز هم قانون و
ایضا قانون ...»
قلم و آینه...
ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115