با دو تا وبلاگ هندوانه کلمه زیر بغل
با همین جان لاغر و زردم
فکر کردم که می شود جنگید
فکر کردم فقط خودم مَردم
مرد بیزار و خسته از بیداد،
خواستم مثل آسمان باشم
منجیِ شهر نیمه جان باشم
آشیانِ پرندگان باشم
با همین دست خالی و سردم
توی این شهر ناکجا آباد
از همه سمت نیزه می بارید
به خودم آمدم تنم خارید!
گفتم از شهر دست بردارید
شب شد و سینه را سپر کردم!
مثل یک کوه سخت از فولاد
نعره برداشتم که ماه آمد!
مرد جنگاورِ سپاه آمد!
چگوارای بی کلاه آمد!
گرچه یک بی چراغ شبگردم
مثل یک برگ توی دستِ باد
همچنان با زبان شعر و غزل
همچنان مثل گنده لات محل
همچنان وبلاگ هندوانه کلمه زیر بغل
شور این قصه را در آوردم!
با دهانی جریده از فریاد
ماندم و سمت شهر چرخیدم
هیچ کس جز خودم نمی دیدم
وسطِ راه تازه فهمیدم
باز هم… باز هم غلط کردم!
حرف اهلِ محل به بادم داد
یک طرف اجتماع ترسوها
یک طرف دوستان و چاقوها
رو به رویم سپاه پرروها
باید از راه رفته برگردم!
راستی وبلاگ هندوانه کلمه ها افتاد!
تصویر را خوب در ذهن شنونده مجسم میxadکند این بند. همین بند آخر را میگویم:
یک طرف اجتماع ترسوها....
شاعر ایستاده..یک سمتش اجتماعی از مردمی ترسو، که حاضر نیستند برای آزادی پا از روی مار بردارند. سمت دیگرش را نگاه می کند و دوستان نامرد و بی معرفتی را می بیند که دیگر قرار نیست از پشت خنجر بزنند بلکه قبلا پشت شاعر را خالی کرده اند و خنجرشان را زده اند و حالا با چاقو ایستادند که اگر قدم بردارد، چاقوهایشان را فرو کنند:
یک طرف دوستان و چاقوها
روبرو هم که معلوم است؛ سپاه پرروها...
راهی برای این لشکر تک نفرهxad ی شاعر نمی ماند جز اینکه سرش را زیر بیاندازد و مثل بچه آدم ...نه... که مثل دختر حوا برگردد و حرف گنده تر از دهانش نزند و پایش را از گلیمش درازتر نکند و:
باید از راه رفته برگردد
میگویم دختر حوا چون اگر بگویم شاعر این شعر زن است تازه بازگشتش از مصرع آخر شعر و راهی که آمده ما را به اول شعر برمیگرداند و تصاویر جان میگیرد:
با دوتا وبلاگ هندوانه کلمه زیر بغل...
و این تصویر پستانهای یک زن مبارز را به رخ میکشد که وبلاگ هندوانه کلمه هایی زیر بغلش گذاشته اند و اتفاقا تجسم بیرونی هم یافته است، و او خودش را تنها مرد این حرکت انقلابی توهم کرده است و :
فکر کرده فقط خودش مرد است..
ولی وسط راه می فهمد که خیال برش داشته وقتی میبیند:
از همه سمت نیزه می بارید...
حالا کدام نیزه در عصر تفنگ و باروت و...؟ «نیزه»ی نگاه هایی که دامن میزند به رنج زنانه این شعر. نیزه ای که وقتی با هندوانه های زیر بغل یک زن در می آمیزد «جنسیتی مفعول» را به تصویر میکشد. نیزه هایی که آلت تناسلی وار فقط با یک چشم به این شاعره مینگرند و حاضر نیستند او را به عنوان یک مبارز بپذیرند.
شاعره هم با همان هندوانه هایش بالاخره آدم است و تا:
به خودش آمده تنش خارید..
و خلاصه خسته از روز شکست خورده، دوست دارد تن بدهد به یکی از این نیزه ها و خسته از مبارزه:
از شهر دست برمیدارد...
و با یکی از این نیزه ها به گوشه ای از شب پناه میبرند و سینه را سپر میکند:
شب شد و سینه را سپر کردم.
و سینه چیزی نیست جز همان هندوانه های زیر بغل.جایی که تلخی با تن دادن به شب جنسیت می آمیزد.
و شاعره همان مرد خسته و چگوآرای بی کلاهی است که در سپاه جولان میداده و هر کار میکند این روسری اجباری جای کلاه را نمیگیرد و سرش بی کلاه مانده است از این همه مبارزه توخالی که به نعره خلاصه شده است.. و هر روز خسته تر فقط دل خوش میکند به همین هندوانه ها و پناه شبانهxad یِ زنانگیش که حالا سر زبانها افتاده است و:
حرف اهل محل به بادش داده است.
و این چرخش دایره وار عبث به همان بند آخر میرسد که این هر بار وسط راه میفهمد که:
غلط زیادی خورده است
و دو سمتش ترسوها و دوستان نامردند و روبرویش سپاهی که روزنِ امیدِ گذر از شب را کور کرده اند و بعد از چرخش های عبث، دیگر زنانگی هم برای او نمانده است و هندوانه هایش هم افتاده است:
راستی هندوانه ها افتاد..........
و چه تلخ و سیاه دور میزند این راه رفته را...
این تلخی اما چه تلختر میشود وقتی این شعر را با صدای شاهین نجفی بشنوید. خواننده ای که من او را به خواب تشبیه میکنم. خواب، مجال بروز ناخودآگاه است و روح خوابیده هر غلطی که میخواهد میکند. با هرکس که میخواهد دوست میشود و میخوابد و هر کس را بخواهد میکشد و هیچ مرزی برای بودن ندارد. همه مان این لحظه های عجیب را در خواب تجربه کرده ایم و شاهین نجفی تجسم این خواب بی مرز است.
اما برای من این بسیار تلختر بود چرا که شاعر این شعر فاطمه اختصاری نبود... اصلا یک زن نبود..یک مرد بود که از اول هندوانه ای زیر بغل نداشت... یعنی «مزدک نظافت»
(نوشتمش شاید به حال و هوای این روزها بخورد...)
مهدی رضوی
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68