یادم نمیرود.. روزی را که در بنیاد باران و در دفتر رییس جمهور دوست داشتنیِ سابقِ ایران آقای خاتمی، نشسته بودیم. وقتی دانست که چه رابطهای با او دارم خیلی گرم احوالش را پرسید و از اینکه بیماری خانه نشینش کرده است؛ ناراحت شد و از من خواست که سلامش را به او برسانم.
دکتر اصغر دادبه فیلسوف و متکلم و مدیر گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ اسلامی نیز وقتی بیماریش را از زبانم شنید، با ناراحتی از من خواست سلامش را برسانم و شمارهاش را از من گرفت تا با او تماسی بگیرد و احوالش را جویا شود.
اتفاقا در روزهایی که با همسرم ـ برای مصاحبه ـ به خانهاش میxadرفتیم؛ سلام دکتر دادبه را به او ابلاغ کردم. با همان بیماری و حافظه شکستهای که داشت، خیلی سریع سری تکان داد و گفت: آن فاضلمردِ حافظ شناس.. سلام مرا به او برسان آقا سید مهدی!
دارم از دکتر ابومحمد وکیلی حرف میزنم. متولد سال ۱۳۰۸ و زاده قم. او پس از طی تحصیلات مقدماتی و به پایان رساندن دورۀ سطح، به تحصیلات جدید روی آورد و موفق به اخذ لیسانس الهیات و دانشنامه علوم قضایی و نیز مدرک فوق لیسانس علوم اجتماعی از دانشگاه تهران شد. وی در دورانی که نماینده و حافظ منافع ایران در کشور مصر بود به ادامه تحصیلات خود در رشته الهیات پرداخت. نویسنده و پژوهشگر در حوزه علوم و تمدن اسلامی. نویسنده کتاب تشکیلات شیعه، مترجم مجلداتی از کتاب التمهید اثر آیت اله معرفت، مترجم آثاری از دینوری، دارای مقالاتی در حوزه تمدن اسلامی چون شناختنامه پیشوایان فکری شیعه(کلینی و...) و آثاری دیگر در بررسیهای جامعهشناختی و ساختاری مذهب تشیع و .. با بخشی از اینها وقتی آشنا شدم که روزها در بین قفسههای کتابخانهها و فایلهای کامپیوتری و اینترنتی، در پی آثارش بودم. آثاری که گاه خودش هم به دلیل بیماری فراموش کرده بود و در کتابخانهxadاش هم یافت نمیxadشد.
مردی که در حکومت پیشین از افراد ذینفوذ بود. حافظ منافع ایران در مصر در دهه40. کسی که خاطرات رو در روی بسیاری از محمدرضا شاه داشت. خاطراتی از شانه به شانه بودن با او در نشست اپک. مشاور او در قرارداد الجزایر. از دوستان رهبر فعلی جمهوری اسلامی یا به قول خودش آسیدعلی (خامنهای) که داستان دوستیxadشان خودش شنیدن دارد. همنشین و هم کلام با افرادی چون شهید چمران و امام موسی صدر. امام موسی صدری که همیشه با لحنی خاص از او یاد میکرد. لحنی سرشار از احترام، همراه با یک حس پنهان حماسی.
مردی که چندوقت یک بار از سوی آقای خامنهای دعوت میشد و من قصد داشتم تا بیشتر از اینها برایم بگوید. در یکی از روزها که خانهاش بودیم گفت: «چندی پیش که از سوی ایشان(آقای خامنهای) دعوت شده بودم به من گفت: ابومحمد! شنیدهام که شما روشنفکرها در جمعهایتان نقنق میکنید!» و با لبخندی حرفش را قطع کرد.همیشه در رابطه با این دوست قدیمی به همین جملات مبهم و کوتاه بسنده میکرد. هر چه میخواستم بیشتر حرف بزند، کمتر میگفت. وقتی خیلی اصرار میکردم تا به احترام تاریخ سخن بگوید، اشاراتی میکرد و سریع می گذشت. یک روز بعد از کلی اصرار گفت: «از من نخواه بعد از 50 سال رفاقت، حرفی بزنم که ناقض پیمان رفاقت باشد.»
خاطراتم از این مرد بیادعا ولی موثر در لحظاتی از تاریخِ معاصر ایران، بیشتر به همین چند سال اخیر محدود میشود که با همسرم به خانهاش میرفتیم تا بلکه خاطراتش را از بین کلماتی شکسته که از ذهن و زبانی خسته و بیمار خارج میشد، جمعآوری کنیم. و البته خاطراتی مبهم از دوران کودکی و حضور همیشگی او با کلاس و دیسیپلین سفیرانهاش.
اما با وجود کوتاهی این روزها خاطرات کم نیستند برای نوشتن. خانه خاموشی داشت. خانهای بزرگ در یکی از محلات بالای شهر تهران، با مبلمان و تابلوهای قدیمی و تجملی و فرشهای گرانقیمت. فرشهایی که هیچ وقت نشد با پاهایم لمسشان کنم. چون باید با کفش روی آنها قدم میگذاشتیم. هربار که میرفتیم با وجود بیماری و کهولت، با صورتی تراشیده و لباسهایی مرتب، در پذیرایی بزرگ خانهاش حاضر میشد.
در همان جلسه اول وقتی از او بیوگرافیش را خواستم، از بین اوراق دم دستش، خودنوشتی به دستم داد، بسیار کوتاه، و با خنده گفت: «آقا سید مهدی! من نه تاجر شدم نه عالم. شما راه من را نروید.» معنای این شوخیاش را در آخرین دیدار با او فهمیدم. وقتی که از خانهاش بیرون میآمدیم پس از چند قدم نشست و گفت: «یک حرف میزنم آویزه گوشت کن!» سراپا گوش بودم تا ببینم پند این مردِ دنیادیده و کارکشته چیست. با همان آرامش همیشگی گفت: «از سیاست دوری کن! در کشورهای توتالیتر، سیاست...».. حرفش را خورد و همان طور که سرش را خیلی ریز تکان می داد، با چشمانش خیره شد به دیوار روبرویی..
در چشمانش حرفها موج میزد. سکوتش خیلی حرف داشت. سکوتی که برای من پیوند خورد به سکوت ابدیاش در بیست و دوم تیرماه 1395. یعنی همین امروز، که اینها را میxadنویسم. انگار میدانست دیگر نمیشود که ببینیمش.
نشد سلام آقای خاتمی را به او برسانم. چون بعد از آن جلسه آخر بیماریش عود کرد و هربار که تماس میگرفتم یا پاسخگو نبودند و یا در بیمارستان بستری بود. حتی دو نورز گذشته را نشد که به او تبریک بگویم.
اما امروز که در غربت و بیکسی عجیبی، در خاک تکانش میدادند و تلقین میخواندند، به سلام خاتمی فکر میکردم و گنجینهای از تاریخ معاصر ایران،که با این مرد شریف، برای همیشه، در خاک رفت و دیگر هیچxadوقت بازگو نخواهد شد.
خدایش بیامرزاد ابومحمد وکیلی را...
22/4/95
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134