اتقی شر من احسنت علیه.
از شر کسی که به او نیکی کرده ای بپرهیز. (امام حسن مجتبی)
گویا امام هم این امر انسانی را مثل همه ما تجربه کرده بوده است که به دیگران نیکی کنی و جواب نیکی ات را با بدی بگیری. آدمیxadزاد عجیب است. روزی از تو کمک می خواهد و وقتی به خواسته اش رسید از پشت به تو خنجر می زند. نمی خواهم این را تعمیم دهم ولی نمونه اش کم نیست و شاید تجربه اش را هم داشته باشید. تاریخ را که می خوانید دائما چشمتان به این داستان تلخ و مکرر جلب می شود. داستان شاهانی که با حمایت کسی به قدرت رسیده اند و دقیقا اولین کسانی که به زندان آن شاه افتاده اند یا به دام مرگ درافتاده اند همین حامیان بوده اند.
این متن یک گلایه نیست، گزارشی است از یک جنبه روانشناختی انسانی که دامن خودم را نیز گرفته است. مثلا همکاری داشتم که مدت ها مشکل سختی داشت و نمی توانست حلش کند. چندین بار تماس گرفت و حتی پشت تلفن گریه کرد تا کمکش کنم. من هم فروگذار نکردم. هر کمکی که از دستم بر می آمد کردم. نمی خواهم حل مشکلش را به خودم منتسب کنم اما دستکم می توانم ادعا کنم بعد از تماس ها و تلاش هایم سیر حل شدن مشکل کلید خورد و تسریع شد. دست آخر نه تنها تشکر نکرد بلکه هنوز که هنوز است سردترین برخوردها را از سوی او می بینم. اگر اتفاقی ببینمش تا سلام نکنم سلام هم نمی کند، انگار نه انگار که مرا دیده. به قول امروزی ها بی توجهی مدنی می کند. طوری از کنارم می گذرد که انگار از من کینه ای به دل دارد.
در دوران نوجوانی ام نیز چنین چیزی را تجربه کرده بودم. دوست فقیری داشتم که تلاش می کردم به هر بهانه ای کمکی به او برسانم. جشن تولد، روز دانش آموز.. عیدی..خلاصه به هر بهانه ای بود تلاش میکردم کمکی مالی به او بدهم و تا حد ممکن ناشناس. البته احتمالا خودش حدس می زد ولی من سعیم این بود آشکارا این کار را نکنم. در میان دوستانم او یکی از کسانی است که خاطرات بدی از او دارم.
بارها به این فکر می کردم که داستان چیست. پیشترها که این رفتارها به همم می ریخت گاهی یاد سخنی قدیمی می افتادم که می گفتند: "فلانی دستش نمک ندارد" و فکری می شدم که شاید دست بی نمکی دارم. اما این حرف های سنتی ذهن علمی ما امروزی ها را قانع نمی کند. برای همین بسیاری اوقات دنبال این بودم که ضعف خودم را پیدا کنم و در پی مکانیزم های رفتاری و علمی ماجرا می رفتم.
طبق یک نظر شیوه عرضه کردن مساله مهمی است. مطابق این نظر باید بتوانی نیکی هایت را به دیگران عرضه کنی، به شکلی که سپاسگزارت باشند. این کار البته با اشکال ناخوشایند منت گزاری ملازمه ای ندارد ولی از منظر اخلاقی به این ایراد دچار است که به هر حال عرضه کردن تعبیر دیگری از به رخ کشیدن یا منت گذاشتن است و هر چقدر هم نرم باشد باز عمیقا که مینگریم اخلاقی نیست.
احتمال دیگری هم وجود دارد؛ اینکه وقتی به کسی کمک می کنیم ممکن است ناخواسته رفتاری از ما سر بزند که او حس کند بر سرش منت گذاشته اند. بنابراین می توان گفت که یاری رساندن امر ممتد و مستمری است. یعنی باید به رفتارهای بعدی مان نیز متمرکز باشیم. وقتی به کسی کمک می کنیم طبیعی است که سنسورهای او نسبت به ما بسیار حساس می شود و ممکن است حتی از رفتارهای عادی ما برداشت نامناسبی داشته باشد.
چند سال پیش دوستی در یکی از بانکها ضامنم شد. مدتی گذشت و روزی در خیابان دیدمش. مشغول بگو بخند شدیم و بحث پول شد و بازار و از این حرف های همیشگی ما مردها. در وسط صحبت به شوخی گفتم: این پول ها که برای ما پول نیست فلانی!
او هم درجا گفت: اگه پول نبود، لنگ وام نمی شدی.
آنجا خندیدم ولی ناراحت شده بودم. حس کردم که برای لطفش بر سرم منت گذاشته است. البته امروز که برمی گردم با شناختی که از او دارم به هیچ وجه چنین قضاوتی در موردش ندارم و مطمئنم او صرفا از سر شوخی این حرف را زده است اما رفتار و گفتارش قابلیت این را داشت که از آن برداشت بدی داشته باشم. اگر او ضامنم نشده بود هیچ گاه از شوخی اش برداشت منفی نمی کردم. من نسبت به دوستی که به من لطفی کرده بود حساس تر شده بودم.
بعید نیست ما هم از این رفتارهای غافلانه داشته باشم. همه مان در لبه این احتمال ایم. کمک کردن آدابی دارد که باید آموخت.
اما آنچه در این نوشتار بر آن بیشتر متمرکزم بررسی اتفاقات درونی فردی است که به او کمک شده است. همان کسی که ناخواسته حساسیتش نسبت به ما بیشتر شده است. فردی که از سوی دیگران (مثلا یک دوست) یاری می شود شاید بدون هیچ رفتار ناپسندی از سوی کمک کننده، با تصوری که از خودش پیدا میکند دچار احساسات ناخوشایند شود. این تصوراتی که افراد از خودشان دارند یا در ذهن شان ایجاد می شود را دست کم نگیرید. ما همه بنده ذهنیم. با تصورات مان زندگی می کنیم. هیچ چیزی بی واسطه برای ما نیست ـ حتی خودمان. انسان همیشه از پشت پنجره تصوراتش خودش و جهانش را ادراک می کند. این مطلب عمیقی است و به همین مقدار بسنده میکنم، مبانی فلسفی کانتی اش بماند برای یک بحث تخصصی تر.
حس ناشی از تصوری که در ما ایجاد شده در خیلی از افراد یک حس انفعالی نیست، بلکه فرد در پی آن است تا برای رهایی از آن کاری انجام دهد و از زیر بار این منت رها شود. برخی با نیکی و بسیاری با بدی و چه بسا ناخودآگاه. این دقیقا مضمون حدیث آغاز این نوشتار است. بدی کردن از سوی کسی که به او نیکی شده است.
همه ما دچار غرور و حسادتیم. حسادت و حس حقارت ناشی از شکست غرور مهمترین احساساتی است که میتوانم برای بروز این رفتارها برشمارم. بدی کردن از یکی از این احساسات یا مجموع آنها سر میزند.
حسادت یکی از دلایل بروز رفتار شرورانه است. در لحظات نیاز به کمک یک دوست، چیزی آزارمان می دهد. اینکه چرا من به جای او نیستم؟ چرا من به اندازه او پول ندارم؟ چرا او خوشبخت است و من زندگی زناشویی ناموفقی دارم؟ اینها سوالاتی است که در نتیجه مقایسه دامن همه مان را میگیرد. نیازی ندارد که بگویم حسادت چگونه باعث بدی کردن می شود. در طول تاریخ حسادت دلیل کافی برای ضربه زدن و بدی کردن به همه آدمها داده است.
حس حقارت حس دیگری است که به بروز رفتار شرورانه دامن میزند. این امر محتملی است که ما وقتی در دوره ای از زندگی از کمک دیگران برخوردار می شویم، حس ناتوانی یا حقارت گریبان مان را بگیرد و این بخشی از خاطره ما را تشکیل دهد. خصوصا وقتی که شخصیت مغروری داشته باشیم.. غروری که کمک شدن از سوی دیگران خدشه دارش میکند. مخصوصا اگر فرد در لحظات بحرانی درد دلهایش را برای دوستش بازگو کند.
اگر تجربه کمک به دوستانی که به اختلاف خانوادگی خورده اند را داشته باشید احتمالا بعدش بد دیده اید. زیاد دیده ام زن و شوهرهایی که تمام تلاششان را برای بهبود روابط خانوادگی دوستانشان کرده اند. چند ماه خانه شان مامن و پناهگاه آن زوجی بوده که با هم اختلاف داشتند، هزینه مادی و معنوی بالایی کردهxad اند، سنگ صبور آنها شده اند، با آنها گریه کرده اند، با آنها همدردی کرده اند و... اما بعد از آشتی و زندگی دوباره آنها، اولین ترکش نصیب همین دوستان کمک کننده شده است و معمولا رابطه دوستی به شکلی تلخ و ناخوشایند تمام شده است.
دلیل این رفتارهای ناپسند می تواند همان حس حقارت باشد. مثلا همکاری که در بالا داستانش را گفتم قطعا بعد از حل شدن مشکلش حتی مرا ندید که رفتار بدی ببیند اما می توانم حس کنم حس حقارتی که ممکن است گریبانش را گرفته باشد. تصور کنید مردی به تو رو بزند و اسرارش را با تو بگوید، مشکلاتش را و هق هق گریه کند. این غرور آدمی را میشکند. شاید طبیعی باشد که تا میشود از سنگ صبوری که حرفهایش را شنیده، دوری کند و مرا ندیده بگیرد. شاید ما هم در شرایطی مشابه چنین کاری کنیم چون وقتی فرد مقابل را می بینیم با تصویر حقیری از خودمان مواجه میشویم که ناخواسته در چشمان او منعکس شده است و ما آن تصویر را دوست نداریم.
اما غرور واکنش دیگری هم با خود همراه دارد. اینکه فرد تمام تلاشش را می کند از زیر دین شما درآید. او وقتی نمی تواند لطف شما را جبران کند...... بگذارید توضیح ندهم، باقی اش را در نمونه واقعی بخوانید:
یادم نمیرود. در زندگی یکی از نزدیکانم اتفاق ناخوشایندی افتاد و با تمام وجود تلاش کردم که کمکش کنم. هر چند سخت بود اما تلاشم را کردم و از آن بحران سنگین عبور کرد. بعدش هم بی هیچ چشمداشتی حمایتش کردم و حتی در شغلش کمکش کردم. تا آنجا که خاطرم هست نه منتی گذاشتم و نه آزاری دادم و نه توقعی کردم. اساسا به خاطر تجربیات پیشینم سعی کردم خیلی دور و برش نباشم و حضور بسیار کمرنگی در زندگی اش داشتم. چندین بار سعی کرد با هدیه دادن از من سپاسگزاری کند. ولی حس می کردم که درونش اتفاقی افتاده است. تا اینکه روز موعود فرا رسید. آن روز مثل آنکه دنبال بهانه باشد به یک دلیل مسخره دعوایی یک طرفه شروع کرد و هرچه در دل داشت نثارم کرد. فحش متمدنانه ای نبود که نگفته باشد. هیچ وقت تصویری تا آن حد وحشتناک از خودم و خانواده ام نداشتم تا روزی که این خانم بزرگوار تصویر هولناکی که از من ساخته بود را روی هیکلم بالا آورد. قبلا در موردش نوشته ام. تا چند روز از شدت ناراحتی خوابم نبرد، هرچه فکر کردم نتوانستم سرش را بفهمم، حتی اگر کار اشتباهی از من سرزده بود این قدر بد نبود که این پاسخ را دریافت کنم. تا چند روز زخمی بودم و هنوز هم که یادش می افتم حس بدی پیدا میکنم. توجیهی که امروز می توانم برای این رفتار بیاورم همان است که گفتم، تصور ضعف یا حس دینی که در او انباشته شده بود. شاید این خانم به گمان خودش باید از زیر بار لطفی که در حقش شده بود شانه خالی میکرد و اینگونه کرد، آن چنان روی من بالا آورد که با هم بی حساب شدیم. حالا راحت می تواند مرا ببیند و انگار نه انگار باشد. بدون اینکه حس کند یک زمانی کسی بوده و کمکش کرده است. چون اگر روزی کمکش کرده باشم در مقابلش آنقدر بدی به او کرده ام که بی حساب شده باشیم.
شاید همه ما در زندگی این تجربه را از سر گذرانده باشیم و بعید نیست که خودمان هم با کسانی که به ما لطفی کرده اند چنین رفتاری کرده باشیم.
اما راه حل چیست؟ شاید بتوانم مثل واعظان چند توصیه اخلاقی داشته باشم که آدمی باید قدردان باشد و لطف دیگران را جبران کند و آیه و حدیثی هم به آن بیفزایم. یا اینکه بگویم دلیلی ندارد حس حقارت کنیم، همه ما وقتی به کمک دیگران نیازمند خواهیم شد، اما اینها به تنهایی کاری از پیش نمی برند. تجربه شخصی و سخنان حکیمان به ما آموخته است که این یک امر انسانی است و هیچ وقت روابط انسانی مان از آن تهی نخواهد بود. مشکل ما با تمرکز صرف بر اخلاق کسانی که کمک میشوند حل نمیشود. باید به فکر راهکاری برای فردی باشیم که کمک کننده است. اگر از من بپرسید چه می توان کرد پاسخی قاطع و جامعی ندارم.
1.ممکن است کسی بگوید کمک کنیم ولی باید آماده باشیم که در جواب هر نیکی بدی ببینیم. این البته توصیه ای منطقی و روانشناختی نیست. امام علی می گفت: «مباد ناسپاسی مردم تو را از نیکی کردن بازدارد». آری این نکته مهمی است اما تکنیک روانشناختی به دست نمیxadدهد.
2.شاید بشود حرف عارفان و حکیمانی چون لقمان را یادآور شد که می گفتند: نیکی ات را فراموش کن!
این تکنیک نسبتا قابل فهمی است امابه نظر می رسد اگر هم شدنی باشد کار هرکسی نیست. بی چشمداست یاری رساندن محال نیست اما شاید کار بزرگان عرفان باشد. به سعه صدر بالایی نیاز دارد. حافظ هم با خودش کلنجار رفته است:
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید
3.راهکار دیگر می تواند دوری کردن باشد. باید دوری کنیم از کسی که به او نیکی کرده ایم. دستکم برای مدتی موثر. تا فرد را با تصور ضعیف و محتاج خودش مواجه نکنیم. بالاخره هیچ کسی دوست ندارد خودش را فقیر تصور کند یا ناتوان یا...
شاید هم بتوان رویه ای دیگری را پیش گرفت. خیلی اصرار نداشته باشید خوب باشید. یک در میان خوبی کنید. خوبی هایتان را یک جا متمرکز نکنید. این هم مدلی است. می شود امتحانش کرد.
راهکاری دیگری هم که به ذهن می رسد آن است که رابطه برابر بسازیم. همیشه کمک کننده نباشید. اگر رابطه دوستی با آن فرد برایتان مهم است شما هم از او کمک بخواهید. حتی اگر نیاز خاصی ندارید گاهی به او زنگ بزنید از او سوالی بپرسید. از او مشاوره ای بگیرید و اگر خواست کمکی کند به قول قدیمی ها رد احسان نکنید. این رابطه را برابر می سازد و احتمالا حس حقارت را از طرف مقابل می گیرد. البته این هم به پختگی و تواضع بالایی نیازمند است.
این به عقل ناقص من رسید. شما قطعا راهکارهای بهتری خواهید یافت.
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138