1.بحث دعا گل انداخته بود. هرکسی نظری میداد. یکی میگفت باید دلت صاف باشد، آن یکی می گفت مهم انرژی مثبت است. لیلا هم طبق معمول همیشه گفت: "من که اصلا به این چیزها اعتقادی ندارم. اصلا با عدالت خدا هم سازگار نیست که یکی دعا کند و نظر خدا عوض شود".
از حرفش خنده ام گرفت. تا آن زمان دعا را در منافات با عدالت خدا ندیده بودم. آن هم برای خودش نگرشی بود. اینکه در عین باور به خدا به دعا کردن به این دلیل باور نداشته باشی. نگاهی به من انداخت و گفت: شما نظرت چیه؟
گفتم:حالا کی گفته خدا عادله؟
گفت: میگی نیست یعنی؟!
گفتم: دستکم در تاریخ کلام اسلامی اگر بگم طرفداران عدالت با تعریفی که ما میگیم در اقلیت بودند حرف غلطی نزدم. از معتزله که بگذریم در بین مذاهب اسلامی این شیعه است که عدالت رو جزء اصول مذهبش تعریف کرده. وگرنه کدوم عدالت!
کمی مکث کرد و بعد گفت: خوب نظرت در مورد دعا چیه؟ اعتقاد داری؟
گفتم: اگر به خدا و ماوراءالطبیعه باور داشته باشی دعا هم قابل پذیرشه. هرچند شخصا بدون باور به خدا هم دعا رو مردود نمیدونم اما در بحث فعلیمون نمیگنجه. بعد داستان مثنوی معنوی مولانا را گفتم. یعنی داستان کودک حلوا فروش رو:
بود شیخی دایما او وامدار
از جوامردی که بود آن نامدار
ده هزاران وام کردی از مهان
خرج کردی بر فقیران جهان
شیخ تا نزدیکی های مرگش به این وام گرفتن و کمک به فقرا ادامه میده و در زمان مرگ 400 دینار بدهکار میشه. در این زمان طلبکاران جمع میشن و با عصبانیت از شیخ پولشون رو طلب میکنند. شیخ در دل میگه:
شیخ گفت این بدگمانان را نگر
نیست حق را چار صد دینار زر؟
در همین حین یک کودک حلوا فروش از جلوی خانقاه رد میشه. شیخ میگه همه حلواهای این پسر رو بخرید و بگید بیاره طلبکارها بخورند و این قدر عصبانی و ترشرو نباشند و کامشان شیرین بشه:
شیخ اشارت کرد خادم را به سر
که برو آن جمله حلوا را بخر
تا غریمان چونک آن حلوا خورند
یک زمانی تلخ در من ننگرند
در زمان خادم برون آمد به در
تا خرد او جمله حلوا را به زر
...او طبق بنهاد اندر پیش شیخ
تو ببین اسرار سِر اندیش شیخ
کرد اشارت با غریمان کین نوال
نَک تبرک خوش خورید این را حلال
چون طبق خالی شد آن کودک ستد
گفت دینارم بده ای با خرد
شیخ گفتا از کجا آرم درم
وام دارم میروم سوی عدم
کودک از غم زد طبق را بر زمین
ناله و گریه بر آورد و حنین
در میان گریه و زاری کودک کسی از در وارد میشه و در یک سینی چهارصد و اندی دینار به شیخ تقدیم میکنه که "فلان تاجر هدیه فرستاده و گفته در هر طریقی صلاح میدونید خرج کنید". شیخ هم با اون پول طلب طلبکارها و کوک حلوافروش رو میده. همه طلبکارها هم شرمنده از شیخ عذرخواهی میکنند و سر این ماجرا رو از شیخ میپرسند:
سر این آن بود کز حق خواستم
لاجرم بنمود راه راستم
گفت آن دینار اگر چه اندکست
لیک موقوف غریو کودکست
تا نگرید کودک حلوا فروش
بحر رحمت در نمیآید به جوش
آن روز به این داستان اشاره کردم تا بگویم دعا در اندیشه دینی و مذهبی می تواند چنین خوانشی داشته باشد. اینکه برای به جوش آمدن دریای رحمت الهی باید در درون آدمی اتفاقی بیفتد و اشکی جاری شود و حالت خشوعی صورت بندد.
همه ظاهرا داشتند از این داستان لذت میبردند که لیلا به شکل حیرت انگیزی گفت: یعنی حتما باید یک بچه را آزار داد تا دعا اثر کنه؟!
این را که گفت به قول خودمانی کُپ کردم. از همه این داستان تمثیلی رفته بود سراغ یک نکته جزیی و منفی که اصلا مدنظر مولانا نبوده است. گفتم لیلا جان اینجا بحث آزار دادن یک کودک نیست. اصلا داستان تمثیلی است. خود مولانا هم در انتهایش میگوید:
ای برادر طفل طفل چشم تست
کام خود موقوف زاری دان درست
گر همیخواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفل دیده بر جسد
بحث بر سر آن است که برای اینکه بحر رحمت الهی بجوشد باید اتفاقی بیفتد. مولانا در زمان خودش در حال تبیین مکانیزم دعا و اثرگذاری آن است. اما برای لیلا تنها نقطه منفی متن برجسته شده بود.
این را گفتم تا در مورد مفهوم «همدلی» سخن بگویم. بولتمان زبانشناس و مفسر کتاب مقدس و دین پژوه مسیحی در تبیین نظریه هرمنوتیکی خودش و در مواجهه با متن مقدس میگفت: "فرد وقتی ایمان می آورد که متن را بفهمد و برای آنکه آن را بفهمد باید به آن ایمان بیاورد. یعنی جستجوی فهم متن به خاطر ایمان صورت میگیرد اما ایمان آوردن منوط به فهم آن است. این در حالی است که پیام متن در لباس اسطوره آمده و خواننده برای فهم متن باید حجاب اسطوره را از آن بگیرد و "اسطوره زدایی" کند. یعنی چون خواننده به متن ایمان دارد و از طرفی ظاهر اسطوره ای آن را نامعقول می یابد با کنار نهادن حجاب اسطوره ای پیام متن را کشف میکند و پس از کشف پیام متن ایمانش به آن افزوده می شود."
از سخن بولتمان میشود نتیجه گرفت که بدون ایمان نمیتوان متن را فهمید و بدون فهم ایمانی وجود نخواهد داشت. دور هرمنوتیکی در اندیشه بولتمان بین فهم و ایمان است.
برای اینکه طبق معمول نتیجه خودم را از این نظریه با شما در میان بگذارم، بگذارید از واژه «ایمان» استفاده نکنم. به زبان دیگر شما در هر مقام و منزلی که باشید برای ادراک دیگری به مقداری «همدلی» نیازمندید. اگر میخواهید کفر را درک کنید باید با آن همدلی کنید. اگر خواستید یک مذهب را درک کنید نیز باید با آن همدلی داشته باشید. همدلی البته برای مدتی نه چندان بلند.
یکی از دوستانم چند ترم پیش رساله قشیریه درس میداد. روزی گفت این صوفیان و عارفان چقدر ... بوده اند! چه جذابیتی دارد خواندن اینکه فلان عارف میرفته سر دیوار تا خوابش نبرد و به شکلی مازوخیستی این همه خودش را آزار میداده و...
گفتم: تا در جهانشان وارد نشوی نمی توانی با گفتار و رفتارشان کنار بیایی و حرفشان را بفهمی. چرا این واحد را درس میدهی که خودت لذت نمی بری و نمیفهمی اش؟
داستان ما با مذهب، سنت ها و خیلی چیزهای دیگر همین است. یقینا این بدان معنا نیست که هر خذعبلی را بپذیریم و هر ادعای کذبی را باور کنیم، نه. اما تجربه به من نشان داده که گارد داشتن در مقابل هر باوری از هر سنخ، ما را به حقیقت و عمق آن تفکر نمی رساند و بعدها حسرت میخوریم که چرا چند سال پیش عمیقتر نگاه نکرده بودیم تا این مساله را بفهمیم. اندیشه را باید مزمزه کرد. چند قدم با او راه رفت. سفر کوتاهی با او گذراند. بدون آنکه هزینه ای سنگین بر دوش آدمی بگذارد. آن گاه میتوان بهره مطلوب را از آن برد یا از آن دل کند. وگرنه اگر همدلی نباشد به هر نقطه از متن که بر بخوریم متن مطرود و منکوب خواهد شد نه فهم ما از آن. این نتیجه منطقی فقدان همدلی است. مثل لیلا که از متن و داستان تمثیلی مثنوی بر نقطه ای متمرکز شد که مد نظر مولانا نبوده است.
مثلا وقتی کسی با گارد به قرآن مینگرد و به آیات توصیف سفرهای ذوالقرنین میرسد سریع تیغ قملش را از نیام بیروم میکشد که ببینید خدای قرآن تصور میکرده که خورشید شبها در دریای گل فرو میرود. این نقدی است که بسیاری از منتقدان اسلام به ان اشاره کرده اند. حال انکه از درک بیان استعارین و زیبایی که راوی از منظر قهرمان داستان بیان میکند محروم میماند. این سخن را در دفاع از دین یا قرآن نمیگویم. این گارد و فقدان همدلی هرجا باشد ضربه زننده است. مثلا وقتی سخن دکارت را میخوانی که من فکر میکنم پس هستم وقتی در برابر فلسفه غربی گمرک داشته باشی از ادراک عمق سخن دکارت باز میمانی و به بیان بدیهیات میرسی که اگر منی نباشد اساسا فکری وجود نخواهد داشت و از این دست حرفها که از قلم استاد برجسته فلسفه مطرحی در جمهوری اسلامی بیرون آمد و البته از آوردن اسمش معذورم. از هر طرف که برویم کمی همدلی میتواند در فهم کمکمان کند.
خلاصه کمی با اندیشه مقابلتان همدلی کنید، اگر بعد از این هم قدمی نپسندیدید دیگر بحثی نیست. این آغاز گفتگو است. گفتگو قرار نیست ظاهری باشد. همدلی آغاز گفتگوی درونی است و آغاز پذیرش دیگری.
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100