آدم اهل کتابی هستم. شاید بشود گفت یک معتاد به کتاب.. سالهاست که یکی از تفریحاتم خرید کتاب است. این را گفتم که بگویم خیلی به این در و آن در زدهام تا راه و رسم کتاب خریدن را آموختهام.. به قول یکی از دوستان کتاب خوب را بو میکشیم. مدتها در این تصور بودم که مهارت خوبی برای خرید کتاب دارم، تا همین اردیبهشت امسال در نمایشگاه. بعد از چند سال که رفتم. چند صد هزارتومانی کتاب خریدم. وقتی از نمایشگاه آمدم بیرون اصلا حس خوبی نسبت به خریدم نداشتم. حالا اگر کتابها را ببینید یقینا تایید میکنید که کتابهای خوبی هستند. همه از انتشارات معتبر، از نویسندگان و دانشمندان و مترجمین اسم و رسمدار و باسواد.. اما با این وجود از خریدم راضی نبودم. نمیخواهم درباره کتاب و کتابخری حرف بزنم وگرنه میگفتم چرا به این حس دچار شدم و البته وقتی دقیق شدم حق داشتم. پس از سالها کتابخوانی، صرفا کتاب خوب خریدن مهم نیست، روشمند بودن در خرید کتاب است که مهم است. البته این تنها دلیل ناراحتیام نبود ولی بگذریم. در این حس و حال بودم که برای هزارمین بار این زنگ در گوشم به صدا درآمد که هرجا بایستی همانجا فسیل خواهی شد.
چند وقتی است که میخواهم بنویسم از فرایند فسیلشدگی. فسیلشدگی دلایل متعددی دارد. مثلا سن و سال، پول، موفقیت، خواندن(منظور همان مطالعه است. زیاد خواندن)، یقین و باور، اعتماد به نفس و... شاید تعجب کنید که همه چیزهای خوب را نام بردم اما واقعیت دارد. فسیلشدگی به نظر من یک بیماری است مختص خواص. فسیلشدگی برای کسانی است که به خودشان تکانی دادهاند و برای خودشان کسی شدهاند و شاید سری در سرها پیدا کرده باشند. اگر کسی از عوام به دلیل تعصب یا بیسوادی یا... نفهمد و هیچ تغییری نکند من اسمش را میگذارم تعطیل بودگی. این با فسیل شدگی متفاوت است.
تحلیلی که نگاه کنیم همه این دلایلی که اشاره کردم در ایجاد یک چیز شریکند. غرور.. و غرور یعنی فریفته شدن... و به نظر میرسد که فسیل شدگی یکی از آثار این فریفتگی است.
سن:
یادم میآید یکی از اقوام، روزی مرا کناری کشید و با لحنی قاطع گفت: تو که روی فلانی تاثیر داری؛ بگو حجابش را رعایت کند.
گفتم: به من ارتباطی ندارد و فکر میکنم که امر به معروفهای مهمتری روی زمین ماندهاند.
با همسرش نشسته بودند آن طرف میز، با سنی حدود ۵۰ سال. هر دو درس خوانده سطوح عالی حوزه و استاد دانشگاه و حوزه.
گفت: این هم مهم است خوب. گفتم چندان با شما موافق نیستم اما فارغ از بحث، این کار را به من نسپرید.
این کلام که از دهنم خارج شد مثل اینکه منتظر بود با من بحثی را آغاز کند، سریع مسیر را عوض کرد و گفت: یعنی چی با من موافق نیستی؟
گفتم: یعنی چنین تعریفی که شما از حجاب دارید را قبول ندارم. اما فارغ از این مباحث اساسا در جایگاهی نیستم که بخواهم کسی را در این مورد نصیحت کنم.
گفت: یعنی قبول نداری که دست باید پوشیده باشد؟آیا نباید ساعد؟ آیا ...؟
گفتم: من با شما قصد مباحثه فقهی ندارم ولی این کار را به من نسپرید.
اما ول نمیکرد؛ میخواست با من بحث علمی و فقهی راه بیندازد. انگار مدتها منتظر این لحظه بود که من را هدایت کند و اصلا مساله آن شخص ثالث بهانه بود.
گفتم: تا صبح هم بفرمایید خدمتتان هستم؛ اما با شما وارد بحث فقهی نمیشوم.
گفت: چرا؟!
بحث داغ شده بود. بعد از کمی مِن مِن گفتم: چون ساختار اندیشگی و دلایل شما را میدانم. بارها شنیدهام و نتوانستم پذیرایش باشم. از طرف دیگه شما را هم نمیتوانم تغییر بدهم. بنابراین بحث را بیفایده میدانم.
این را که گفتم. کمی خوشش آمد از اینکه تعریفش را کرده بودم. گفت: خوب چرا فکر میکنی نمیتوانی مرا تغییر دهی؟
من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: سنتان!!!!!! سنتان اجازه این کار را نمیدهد.
وا رفت و با همین یک کلمه بحث تمام شد. انتظار نداشت این کلمه را از من بشنود؛ منتظر بود بگویم به خاطر علمتان. به خاطر سابقه تدریستان. بهخاطر سالها درس فقه خواندنتان..اما من هیچکدام از اینها را نگفته بودم. یک کلام روی زبانم چرخیده بود: سن و سال!!!!
به این سخن باور دارم. آدمی در یک سنی دیگر قفل میکند. فسیل میشود و این یکی از تلخترین اتفاقاتی است که همیشه از آن میترسم. من از مرگ نمیترسم . این را جدی میگویم. بارها به مرگ اندیشیدم و کوچکترین هراسی را تجربه نکردهام. اما از فسیل شدن میترسم. بنابراین همیشه ترجیح میدهم بپرسم و خوره دانستن باشم تا اینکه بنشینم و قیافه دانشی به خودم بگیرم و نپرسم تا مبادا غرورم خش بردارد. نه... اهل این مدل دوم نیستم. مهم نیست. بگذار دیگران تصور کنند استادند. بگذار حس کنند بیشتر میدانند و ما جیرهخوار علمشان هستیم.. مهم این است که من فسیل نشوم. هرچه باداباد.. من از مرگ اندود شدن بیشتر میترسم تا از خود مرگ. شاید بارها به خاطر همین خصوصیت مسخره شده باشم. در نوجوانی دوستانم به من میگفتند: «آقای چرا» و قهقه میخندیدند. معروف بودم به سوالات پی در پی... شاید آن موقع شکل خام این اندیشهای بودم که الان دارم تبیین میکنم؛ اما سر و تهش یک کرباس است..همانم که بودم.
خواندن:
این اتفاق را بین روشنفکران، باسوادها، فلسفهخوانها، اهالی فقه و اصول و شعرای پست مدرن و... زیاد میبینم. نمیخواهم به کسی یا جمع خاصی برچسب بزنم و قضاوتشان کنم؛ اما این جماعت حس فسیل شدگی زیادی به من میدهند. حتی در سن پایین. بارها دیدهام هر چه شاعر ـ غیر از یکی دو تا شاعر که قبولشان دارند ـ را رد میکنند، آن هم با لحنی بسیار تند.
رد کردن و نقد کردن مهم نیست.. اساسا خوب است. اما بارها دیدهام آنقدر از موضع بالا به جنس نوشتههای ایشان نگاه میکنند که حتی وقت نمیگذارد شعری را که میخواهد نقد کند، یک بار بخواند.. اغراق نمیکنم. باور کنید برای یکی شان چهارپارهای فرستادم با ۴۰ بند.. اساسا دو بند اول را خواند و باقیش را نخواند. فیالفور فحش داد. شاید بیش از ۲۰ بار از شاعران مطرح برایش شعر فرستادهام. با افتخار میگوید: «من اساسا نخواندم. غیر از بیت اول.. » بعد هم نقد میکند.
این را که میگویم گفتگویی است میان متخصصین امر.. وگرنه من هم ممکن است برای مثلا شعر مریم حیدرزاده وقت نگذارم. اما وقتی در جامعه حرفهای شعر مینشینی، کسی برایت شعر حیدرزاده نمیخواند. شعر جدی میخواند. آنجا باید نقدت مبتنی باشد بر اساس دادههای علمی.. نه صندلی غرور.
این اتفاق منحصر به حوزه شعر نیست. در بین هنریها برجسته است اما در بین اهالی فلسفه و فقه هم دیده شده است. شاید خودتان هم دچار این آدمها شده باشید . شاید خودتان از این دست آدمها باشید. نمیدانم.. اما به نظرم خواندن از یکجایی به بعد، اگر حواست نباشد فسیلت میکند و دقیقا میشوی مصداق آیه قرآن. حملوا التورات ثم لم یحملوهاکمثل الحمار یحمل اسفارا..
کوتاه میکنم سخنم را و باقی مثالهایش را میگذارم به عهده خودتان.
مخرج کلامم همین یک جمله است:
فسیل شدگی مرگی پیشاهنگام است.
اللهم اعوذ بک من التفسیل.
قلم و آینه...
ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93