بود مردی پیش از این نامش نصوح
بُد ز دلاکیِ زن او را فتوح
این اولین بیت از داستان «توبه نصوح» در دفتر پنجم مثنوی معنوی مولاناست. مردی که به روایت داستان چهرهxadای مانند زنان دارد و در حمام دلاکی میکند و با دلاکی برای زنان روزگار میگذراند و کسب درآمد میxadکند:
بود روی او چو رخسار زنان
مردی خود را همیکرد او نهان
او به حمام زنان دلاک بود
در دغا و حیله بس چالاک بود
سالها میکرد دلاکی و کس
بو نبرد از حال و سر آن هوس
زانک آواز و رخش زنوار بود
لیک شهوت کامل و بیدار بود
چادر و سربند پوشیده و نقاب
مرد شهوانی و در غرهٔ شباب
دختران خسروان را زین طریق
خوش همیمالید و میشست آن عشیق
توبهها میکرد و پا در میکشید
نفس کافر، توبهاش را میدرید
از قضا روزی شاهxadدخت به حمام میxadآید و در این میان گوهری از گوشواره دختر پادشاه گم میشود. درِ حمام را میبندند تا کسی از حمام خارج نشود و ملازمان شاهدخت همه جا را بگردند. بعد از آن که گوهر در میان لباسها پیدا و دزدی هم یافت نمیشود دستور میدهند که همه لخت و عریان شوند تا هرکس که گوهر را پنهان کرده رسوا شود:
اندر آن حمام پر میکرد طشت
گوهری از دختر شه یاوه گشت
گوهری از حلقههای گوش او
یاوه گشت و هر زنی در جست و جو
پس در حمام را بستند سخت
تا بجویند اولش در پیچ رخت
رختها جستند و آن پیدا نشد
دزد گوهر نیز هم رسوا نشد
پس به جِد جستن گرفتند از گزاف
در دهان و گوش و اندر هر شکاف
در شکاف تحت و فوق و هر طرف
جست و جو کردند دُری خوشصدف
بانگ آمد که همه عریان شوید
هر که هستید ار عجوز و گر نوید
یک به یک را حاجبه جستن گرفت
تا پدید آید گهردانهٔ شگفت
نصوح هم از ترس که او را عریان نکنند و حقیقت آشکار نشود، جایی پنهان میشود و از ترس در اوج گریه و زاری با خدایش عهد میبندد که اگر خدا سِرَش را کشف نکند او هم این بار توبه حقیقی کند:
آن نصوح از ترس شد در خلوتی
روی زرد و لب کبود از خشیتی
پیش چشم خویش او میدید مرگ
رفت و میلرزید او مانند برگ
گفت یارب بارها برگشتهام
توبهها و عهدها بشکستهام
کردهام آنها که از من میسزید
تا چنین سیل سیاهی در رسید
نوبت جستن اگر در من رسد
وه که جان من چه سختیها کشد
در جگر افتادهاستم صد شرر
در مناجاتم ببین بوی جگر
این چنین اندوه کافر را مباد
دامن رحمت گرفتم؛ داد داد
ای خدا آن کن که از تو میسزد
که ز هر سوراخ مارم میگزد
وقت تنگ آمد مرا و یک نفس
پادشاهی کن مرا فریاد رس
گر مرا این بار ستاری کنی
توبه کردم من ز هر ناکردنی
توبهام بپذیر این بار دگر
تا ببندم بهر توبه صد کمر
من اگر این بار تقصیری کنم
پس دگر مشنو دعا و گفتنم
این همی زارید و صد قطره روان
که در افتادم به جلاد و عوان
نوحهها میکرد او بر جان خویش
روی عزرائیل دیده پیش پیش
ای خدا و ای خدا چندان بگفت
کآن در و دیوار با او گشت جفت
در میانه این ناله و زاری ملازمان فریاد میکنند که: همه را گشتیم الا نصوح را. بگویید بیاید که فقط او مانده است و او از همه به شاهدخت نزدیکتر بوده است. نصوح نیز از شدت ترس بیهوش میشود و تا پای مرگ پیش میرود:
در میان یارب و یارب بُد او
بانگ آمد از میان جست و جو
جمله را جستیم پیش آی ای نصوح!
گشت بیهوش آن زمان پرید روح
همچو دیوار شکسته در فتاد
هوش و عقلش رفت، شد او چون جماد
چون شکست آن کشتی او بیمراد
در کنار رحمت دریا فتاد
جان به حق پیوست چون بیهوش شد
موج رحمت آن زمان در جوش شد
چونک دریاهای رحمت جوش کرد
سنگها هم آب حیوان نوش کرد
مردهٔ صدساله بیرون شد ز گور
دیو ملعون شد به خوبی رشک حور
در همین حال ناگهان فریادی بلند میشود که:گم شده اینجاست. گوهر پیدا شد. و همه شادیکنان از نصوح به دلیل شکی که به او برده بودند حلالیت میطلبند:
بعد از آن خوفی هلاکجانبُده
مژدهها آمد که اینک گم شده
بانگ آمد ناگهان که رفت بیم
یافت شد گم گشته آن دُرِّ یتیم
یافت شد واندر فرح در بافتیم
مژدگانی ده که گوهر یافتیم
از غریو و نعره و دستک زدن
پر شده حمام قد زال الحزن
آن نصوح رفته باز آمد به خویش
دید چشمش تابش صد روز بیش
می حلالی خواست از وی هر کسی
بوسه میدادند بر دستش بسی
بد گمان بردیم و کن ما را حلال
گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال
زانک ظن جمله بر وی بیش بود
زانک در قربت ز جمله پیش بود
گوهر ار بُردَست او بُردست و بس
زو ملازمتر به خاتون نیست کس
اول او را خواستجستن در نبرد
بهر حرمتداشتش تاخیر کرد
در این بخش داستان که در واقع انتهای داستان است همه از او حلالیت میطلبیدند در حالی که در درون او آشوبی برپاست و او با خدایش راز و نیازی دارد که یکی از زیباترین مناجاتها و بخشهای مثنوی است:
این حلالیها ازو میخواستند
وز برای عذر برمیخاستند
گفت بُد فضل خدای دادگر
ورنه زآنچَم گفته شد هستم بَتَر
چه حلالی خواست میباید ز من؟
که منم مجرمتر اهل زَمَن
کس چه میداند ز من جز اندکی؟
از هزاران جرم و بدفعلم یکی
من همی دانم و آن ستار من
جرمها و زشتی کردار من
حق بدید آن جمله را نادیده کرد
تا نگردم در فضیحت رویزرد
باز رحمت پوستیندوزیم کرد
توبهٔ شیرین چو جان روزیم کرد
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناکرده آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد کرد
همچو بخت و دولتم دلشاد کرد
نام من در نامهٔ پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همیبودم زبون
در همه عالم نمیگنجم کنون
آفرینها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من یابد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
گذشته از این ابیات که حقیقتا شاهکار است، در واقع همیشه داستان توبه نصوح مثالی است برای توبه حقیقی. یعنی از یک سو بر لزوم توبه حقیقی اشاره دارد و از سوی دیگر به رحمت الهی که حتی بعد از سالها گناهکاری توبه کسی چون نصوح را میپذیرد. اما چند روز پیش که این داستان را برای چندمین بار میخواندیم ناگهان ذهنم درگیر چند بیت اول داستان شد:
بود روی او چو رخسار زنان
مردی خود را همیکرد او نهان
زانک آواز و رُخَش زنوار بود
لیک شهوت کامل و بیدار بود
و همین یکی دو روز که خبر مرتبط با شهره لرستانی منتشر شد که او با عمل جراحی از هویت دوگانه خود رهاشده و امروز مردی است مازیار نام، ذهنم باز پر کشید به داستان توبه نصوح مولانا. در واقع با توجه به آگاهی علمی امروزین میتوان داستان نصوح مثنوی را به شکلی کاملا متفاوت بازخوانی کرد. اینکه بسیار محتمل است که نصوح داستان مولانا واقعا دچار دوگانگی جنسیتی است. یعنی همین اشخاص که امروز به آنها تراجنسیتی یا ترنس گفته میشود.
شکی نیست اینکه ما امروز چنین پدیدهای را شناختهایم و اینکه آرام آرام آنان را به رسمیت میشناسیم همه به خاطر علم و پیشرفت علمی است. و اگر این آگاهی در جهان سنتی نیز وجود داشت چه بسا داستان مثنوی شکل و ساختار دیگری مییافت. امروز به سبب این دانش و آگاهی حتی در قانون حمایت خانواده این افراد و لزوم عملهای جراحی تایید هویت جنسی از سوی قانونگذار پذیرفته شده است. اما تا همین چند سده یا به عبارتی چند دهه گذشته، نه حتی همین امروز و در همین روزگار هم دو جنسهxadها یا به تعبیری تراجنسیتیها برای بسیاریمان عجیبند. هنوز هم بسیاری نمیتوانیم این واقعیت را بپذیریم و این موضوع را هضم کنیم و این افراد از این ناآگاهی عذابی دوچندان میکشند. این داستان در متون پیش از مثنوی از جمله احیاءالعلوم غزالی و بعد در مقالات شمس بدون نام آمده است. اما مهم نیست شخص نصوح در مثنوی حقیقی باشد یا نباشد، بلکه مهم آن است که چنین کسانی بیشک در طول تاریخ بودهاند و از این دوگانگی اطلاعی نداشتهاند و چه عذابها که نکشیدهاند. چه بسا کسانی که به این دوگانگی جنسیتی دچارند و به دلیل ناآگاهی و عدم شناخت هویت واقعی خود، نصوحوار دچار عذاب وجداناند. نصوح در تمام سالها بارها با خود گلاویز شد که چرا هر بار توبهاش را میشکند و در روز گمشدن گوهر نیز از اینکه هویتش کشف شود تا سرحد مرگ ترسید اما شهره لرستانی سابق به کمک علم امروز مازیار شد و آزادانه اعلام کرد که عرفا و شرعا مرد است و از این پس باید در این قالب بر لب مردم خنده بنشاند. نصوح مثنویِ مولانا و نصوحهایی که ما هیچ از ایشان نمیدانیم در دل تاریخ نیست شدهاند برای همیشه در عذاب وجدان ماندهاند و خود را مجرمترین و گناهکارترین انسانها میدانستند و چه عذابهایی که کشیدهاند و ما از آنها خبر نداریم.
شاید این پیشرفت علمی شادیانگیز باشد اما در عین حال تلخ است. این حقیقتی تلخ است که ما انسانها زاییده روزگار خویشیم و از این گزیری و گریزگاهی نداریم و چه بسا چیزها که امروز نمیدانیم و به خاطرش یا عذاب میکشیم یا عذاب میدهیم.
قلم و آینه...ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98